جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۸۵۸ نتیجه برای «چند» با فیلتر مولانا · صفحهٔ ۶۹ از ۷۲
- بخش ۱۱۴ - آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد جلال الدین محمد مولویرو به شهر آورد آن فرمانپذیرشهر غزنین گشت از رویش منیر
- غزل شمارهٔ ۲۱۱۹ جلال الدین محمد مولویمرا گوید چه غم دارد دل آواره چه کم دارمنه بیمارم نه غمخوارم مرا نگرفت غم چندان
- بیست و پنجم جلال الدین محمد مولویچندان بود ضعیف که یک روز چشم راسرمه کشد به لطف و کرم توتیای او
- بخش ۹۹ - دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمة الله علیه در الهینامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی وَ کانوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ جلال الدین محمد مولویبود امیری را یکی اسپی گزیندر گلهٔ سلطان نبودش یک قرین
- بخش ۷۸ - انابت آن طالب گنج به حق تعالی بعد از طلب بسیار و عجز و اضطرار کی ای ولی الاظهار تو کن این پنهان را آشکار جلال الدین محمد مولویکای کریمی که در آن لیل وحشگنج رحمت بنهی و چندین چشش
- بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق جلال الدین محمد مولویاز دلش چندان بر آمد های هویحلقه کرد اهل بخارا گرد اوی
- بخش ۱۲۲ - بیان این خبر کی الکذب ریبة والصدق طمانینة جلال الدین محمد مولویبر خیال و خواب چندین ره کنینیست عقلت را تسوی روشنی
- بخش ۲۰ - ملامتکردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت جلال الدین محمد مولویزانک هفصد پرده دارد نورِ حقپردههای نور دان چندین طَبَق
- بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید جلال الدین محمد مولویجان ما آن توست ای شیرخوپیش ما چندی امانت باش گو
- بیست و سوم جلال الدین محمد مولویمیگفت با حق مصطفی: « چون بینیازی تو ز ماحکمت چه بود؟ آخر بگو در خلق چندین چیزها »
- فصل چهل و هشتم - شخصی امامت میکرد و خواند اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ کُفْراً وَ نِفَاقاً جلال الدین محمد مولوی… که تازه میکند ؟ و اگر دلها حیات خویش در آن سوختن و باد بردادن نبینند چندین چون رغبت کنند در سوختن ؟ آن دلها که در آتش شهوات دنیا سوخته و خاکستر شدند هیچ ایشان را آوازهای و رونقی میبینی میشنوی ؟ لَقَدْ عَلِمْتُ وَمَا ال …
- بخش ۵۸ - مریدی در آمد به خدمت شیخ و ازین شیخ پیر سن نمیخواهم بلک پیرعقل و معرفت و اگرچه عیسیست علیهالسلام در گهواره و یحیی است علیهالسلام در مکتب کودکان مریدی شیخ را گریان دید او نیز موافقت کرد و گریست چون فارغ شد و به در آمد مریدی دیگر کی از حال شیخ واقفتر بود از سر غیرت در عقب او تیز بیرون آمد گفتش ای برادر من ترا گفته باشم الله الله تا نیندیشی و نگویی کی شیخ میگریست و من نیز میگریستم کی سی سال ریاضت بیریا باید کرد و از عقبات و دریاهای پر نهنگ و کوههای بلند پر شیر و پلنگ میباید گذشت تا بدان گریهٔ شیخ رسی یا نرسی اگر رسی شکر زویت لی الارض گویی بسیار جلال الدین محمد مولویگوید از چندین ره دور و درازکین حقیقت بود و این اسرار و راز
