شب مست یار بودم و در های های او
حیران آن جمال خوش و شیوهای او
۱گه دست میزدم که زهی وقت روزگار
گه مست میفتادم بر خاک پای او
۲هفت آسمان ز عشق معلق زنان او
فربه شده ز جام خوش جانفزای او
۳در هوشها فتاده نهایات بیهشی
در گوشها فتاده صریر صلای او
۴هر بره گوش شیر گرفته ز عدل او
هر ذره گشاده دهان در ثنای او
۵هرجا وفاست حاصل، و هرجا که بوالوفاست
بگداخته زخجلت و شرم وفای او
۶چشمت ضعیف میشود از قرص آفتاب
صد همچو آفتاب ضعیف از لقای او
۷چندان بود ضعیف که یک روز چشم را
سرمه کشد به لطف و کرم توتیای او
۸آن نقدهای قلب که بنهادهٔ به پیش
چون ژیوه میطپند پی کیمیای او
۹هر سوت میکشند خیالات آن و این
والله کشنده نیست به جز اقتضای او
۱۰هریک چو کشتییم که برهم همی زنیم
بحر کرم وی آمد و ما آشنای او
۱۱جانم دهی ولی نکشی، ور کشی بگو
من بارها گزاردهام خونبهای او
۱۲فرع عنایت تو بود کوشش مرید
فرع دعای تست حنین و دعای او
۱۳بر بوی آب تست ورا در سراب میل
بر بوی نقد تست سوی قلب رای او
۱۴چون تاج عشق بر سر تست ای مرید صدق
سرمست میخرام به زیر لوای او
۱۵ترجیع هم بگویم زیرا که یار خواست
هر کژ که من بگویم، گردد ز یار راست
۱۶امسال سال عشرت و ولت در استوا
ای شاد آنکسی که بود طالعش چو ما
۱۷دف میخرید زهره و برهم همی نهاد
میساخت چنگ را سر و پهلو و گردنا
۱۸در طبع مینهاد هزاران خروش جوش
در نای نی نهاد ز انفاس خود نوا
۱۹بنیاد عشرتی که جهان آن ندیده است
خورشید را چه کار به جز گرمی و ضیا؟!
۲۰امسال سال تست، اگر زهره طالعی
زهره جنی ببست ازین مژده دست و پا
۲۱خوان ابد، نهاد خدا و اساس نو
من سال و ماه گفتم، از غیرت خدا
۲۲ای شاه، کژنهادهٔ از مستی آن کلاه
چندان گرو شود به خرابات ما قبا؟
۲۳جانها فنا شوند ز جام خدای خویش
ز اندیشه باز رسته و از جنگ و ماجرا
۲۴گوید که: « چون بدیت دران غربت دراز »
گویند : « آنچنان که بود درد بیدوا
۲۵چون ماهیان طپان شده بر ریگهای گرم
مهجور از لقای تو ای ماه کبریا
۲۶در بحر زادهایم و به خشکی فتادهایم »
ای زادهٔ وفاش تو چونی درین جفا؟
۲۷منت خدای راست که بازآمدی به بحر
چون صوفیان ببند لب از ذکر مامضی
۲۸زیرا که ذکر وحشت هم وحشتیست نو
گفتن ز بعد صلح: « چنین گفتهٔ مرا »
۲۹در بزم اولیا نه شکوفه نه عربدهست
در خرمن خدای، نه رخصست و نی غلا
۳۰آنجا سعادتیست که آن را قیاس نیست
هر لحظه نو به نو متراقیست اجتبا
۳۱ترجیع سیومست، اگر حق نخواستی
جان را به نظم کردن پروا کجاستی
۳۲در روضهٔ ریاحین میگرد چپ و راست
گل دسته بستن تو ندانم پی کراست
۳۳گل دسته در هوای عفن پایدار نیست
آن را کشیدن این سو، هم حیف و هم خطاست
۳۴زنجیر بسکلد، بسوی اصل خود رود
زیرا که پروریدهٔ آن معتدل هواست
۳۵اینجا قباش ماند، یعنی عبارتی
اما قبای یوسف، دلرا چو توتیاست
۳۶هین جهد کن تو نیز، که بیرون کنی قبا
در بحر، بیقبا شدنت شرط آشناست
۳۷ای مرد یک قبا، تو قبا بر قبا مپوش
گر بحریی، تجمل و پوشش ترا عراست
۳۸الفقر فخر گفت رسول خدای ازین
سباح فحل و شاه سباحات مصطفاست
۳۹کشتی که داشت، هم ز برای عوام داشت
بهر پیادهٔ چو پیاده شوی، سخاست
۴۰اما دغل بسیست، تو کشتی شناس باش
زیرا که کار دنیا سحرست و سیمیاست
۴۱دنیا چو کهرباست و همه که رباید او
گندم که مغز دارد، فارغ ز کهرباست
۴۲هرکو سفر به بحر کند در سفینهاش
او ساکن و رونده و همراه انبیاست
۴۳در نان بسی برفتی، در آب هم برو
از بعد سیر آب یقین مفرشت سماست
۴۴زینسان طبق طبق، متعالی همی شوی
اما علای مرتبه جز صورت علاست
۴۵این ره چنین دراز به یکدم میسرست
این روضه دور نیست، چو رهبر ترا رضاست
۴۶آری، دراز و کوته در عالم تنست
اما بر خدا، نه صباحست و نی مساست
۴۷گر در جفا رود ره و گر در وفا رود
جان توست، جان تو از تو کجا رود؟!
۴۸