ای جان مرا از غم و اندیشه خریده
جان را به ستم در گل و گلزار کشیده
۱دیده که جهان از نظرش دور فتادهست
نادیده بیاورده دگرباره، بدیده
۲جان را سبکی داده و ببریده ز اشغال
تا دررسد اندر هوس خویش جریده
۳جولاهه که باشد که دهی سلطنت او را؟!
پا در چه اندیشه و سودا بتنیده
۴آن کس که ز باغت خرد انگور فشارد
شیرین بودش لاجرم ای دوست عقیده
۵آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها
باشند درختان تو از میوه خمیده
۶جان را زندا باغ، صلاهای تعالوا
جان در تن پرخون پر از ریم، خزیده
۷چون گنج برآ زین حدث ای جان و جهان گیر
در گوش کن این پند من، ای گوشه گزیده
۸پیسه رسن است این شب و این روز، حذر کن
کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده
۹این گردن ما زین رسن پیسهٔ ایام
کی گردد چون گردن احرار، رهیده؟
۱۰از بولهب و جفتی او، چونکه ببریم
بینیم ز خود حبل مسد را سکلیده
۱۱بیفصل خزان گلشن ارواح شکفته
بیکام و دهان هر فرس روح چریده
۱۲افسار گسسته فرس، و رفته به صحرا
مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده
۱۳ترجیع کنم تا که سر رشته بیابند
مستان همه از بهر چنین گنج، خرابند
۱۴باد آمد و با بید همی گوید: « هی هی،
این جنبش و این شورش و این رقص تو تا کی؟ »
۱۵میگوید آن بید، بدان باد: « ز خود پرس
ای برده مرا از سر و ای داده مرا می
۱۶اندر تن من یک رگ، هشیار نماندست
ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی
۱۷از مردم هشیار بجو قصه و تاریخ
کین سابقه کی آمد، وان خاتمه تا کی »
۱۸آن ترک سلامم کند و گوید: « کیسن »
گویم که: « خمش کن که نه کی دانم و نی بی »
۱۹آن معتزلی پرسد، معدوم نه شیء است ؟
بیخود بر من شی بود و با خود لاشی
۲۰لب بر لب دلدار چو خواهی که نهی تو
از خویش تهی باش، بیاموز از آن نی
۲۱اندیشه مرا برد سحرگاه به باغی
باغی که برون نیست ز دنیا و نه در وی
۲۲پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی؟
گفت: « آنک نترسم ز زمستان و نه از دی »
۲۳نزدیکم و دورم ز تو چون ماه و چو خورشید
وین دور نماند چو کند راه،خدا طی
۲۴گیرم که نبینی به نظر چشمهٔ خورشید
نی گرمیت از شمس بد افسردگی از فی؟
۲۵هین دور شو از سردی و بفزای ز گرمی
تا صیف شود بهمنت و رشد شود غی
۲۶خورشید نماید خبر بیدم و بیحرف
بربند لب از ابجد و از هوز و حطی
۲۷ترجیع سوم را چو سرآغاز نهادیم
بس مرغ نهان را که پر و بال گشادیم
۲۸برجه که رسیدند رسولان بهاری
انگیخت شکاران تو آن شاه شکاری
۲۹از دشت عدم تا به وجودست بسی راه
آموخت عدم را شه الاقی و سواری
۳۰در باغ زهر گور یکی مرده برآمد
بنگر به عزیزان که برستند ز خواری
۳۱در« زلزلت الارض »خدا گفت زمین را
امروز کنم زنده هر آن مرده که داری
۳۲ابرش عوض آب همی روح فشاند
تو شرم نداری که بنالی ز نزاری؟ !
۳۳