شاهنشه مایی تو و بگلربک مایی
هرجا که گریزی، بر ما باز بیایی
۱گر شخص تو اینجاست من از راه ضمیری
میبینمت ای عشوه ده ما که کجایی
۲آنجا که برستست درخت تو وطنساز
زیرا ز اصولست ترا روحفزایی
۳برپایهٔ تخت شه شاهان به سجود آی
تا باز رهد جان تو از ننگ گدایی
۴ویرانه به جغدان بگذار و سفری کن
بازآ به که قاف تجلی، که همایی
۵اینها همه بگذشت بیا، ای شه خوبان
کاستون حیاتی تو و قندیل سرایی
۶خوانی بنهادند و دری بازگشادند
مستانه درآ زود، چه موقوف صلایی؟!
۷گر جمله جهان شمع و می و نوش بگیرد
سودای دگر دارد مخمور خدایی
۸اندر قفس ار دانه و آبست فراوان
کو طنطنه و دبدبهٔ مرغ هوایی؟
۹این هم بگذشت، ای که ز تو هیچ گذر نیست
سغراق وفا گیر، که سلطان وفایی
۱۰آن ساغر شاهانهٔ مردانه بگردان
تا گردد جانها خوش و جانباز و بقایی
۱۱نه باده دلشور و نه افشردهٔ انگور
از دست خدا آمد، وز خنب عطایی
۱۲ای چشم من و چشم دو عالم به تو روشن
دادی به یکی ساغرم از مرگ رهایی
۱۳ای مست شده و آمده که زاهد وقتم
ای رنگ رخ و چشم خوشت داده گوایی
۱۴جان شاد بدانست که یکتاست درین عشق
هرچند گرو گردد دستار و دو تایی
۱۵خندید جهان از نظر و رحمت عامش
بس کن، که به ترجیع بگوییم تمامش
۱۶ای مست شده از نظرت اسم و مسما
وی طوطی جانگشته ز لبهات شکرخا
۱۷ما را چه ازین قصه که گاو آمد و خر رفت
هین وقت لطیفست، از آن عربده بازآ
۱۸ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم
ای جان و ولی نعمت هر وامق و عذرا
۱۹هم دایه جانهایی و هم جوی می و شیر
هم جنت فردوسی و هم سدرهٔ خضرا
۲۰جز این بنگوییم، وگر نیز بگوییم
گویند خسیسان که: « محالست و علالا »
۲۱خواهی که بگوییم، بده جام صبوحی
تا چرخ برقص آید و صد زهرهٔ زهرا
۲۲هرجا ترشی باشد اندر غم دنیا
میغرد و میپرد از آن جای دل ما
۲۳برخیز و بخیلانه در خانه فروبند
کانجا که تویی خانه شود گلشن و صحرا
۲۴این مه ز کجا آمد و این روی چه رویست؟
این نور خدایست تبارک و تعالا
۲۵هم قادر و هم فاخر و هم اول و آخر
اول غم و سودا و به آخر ید بیضا
۲۶آن دل که نلرزیدت و آن چشم که نگریست
یارب، خبرش ده تو ازین عیش و تماشا
۲۷تا شید برآرد به سر کوه برآید
فریاد برآرد که تمنیت تمنا
۲۸نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد
شاباش زهی سلسلهٔ جذب و تقاضا
۲۹در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست؟
هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
۳۰هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست
گر صادق و جدست و گر عشوه و تیبا
۳۱هر عشوه که دربان دهدت دفع و بهانهست
گوید: « که برو » هیچ مرو، شاه بخانهست
۳۲بر دلبر ما هیچ کسی را مفزایید
مانندهٔ او نیست کسی، ژاژ مخایید
۳۳ور زانک شما را خلل و عیب نمودست
آن آینه پاک آمد، معیوب شمایید
۳۴بستهست مگر روزن این خانهٔ دنیا
خورشید برآمد، هله، بر بام برآیید
۳۵روزن چو گشاده نبود خانه چو گورست
تیشه جهت چیست چو روزن نگشایید؟
۳۶آگاه چو نبویت ز آغاز و ز آخر
چون گوی بغلتید که خوش بیسر و پایید
۳۷تسلیم شده در خم چوگان الهی
گر در طرب و شادی و گر رهن بلایید
۳۸در خنب جهان همچو عصیرید گرفتار
چون نیک بجوشید، ازین خنب برآیید
۳۹ای حاجتهایی که عطاخواه شدستید
آخر بخود آیید، شما عین عطایید
۴۰در عشق لقایید شب و روز و خبر نیست
ادراک شما را که شما نور لقایید
۴۱جویی عجب و تو ز همه چیز عجبتر
آن بوالعجبانید که شاهید و گدایید
۴۲