رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
خود فاش بگو یوسف زرّین کمری را
۱در شهر که دیدهست چنین شهره بتی را؟
در بر که کشیدهست سهیل و قمری را؟
۲بنشاند به مُلکت مَلِکی بنده بد را
بِخْرید به گوهر کرمش بیگهری را
۳خضر خضرانست و ازو هیچ عجب نیست
کز چشمهٔ جان تازه کند او جگری را
۴از بهر زبردستی و دولتدهی آمد
نی زیر و زبر کردنِ زیر و زبری را
۵شاید که نخسپیم به شب چون که نهانی
مه بوسه دهد هر شبِ انجمشمری را
۶آثار رسانَد دل و جان را به مؤثّر
حمّالِ دل و جان کند آن شه، اثری را
۷اکسیر خداییست بدان آمد کاین جا
هر لحظه زر سرخ کند او حجری را
۸جانهایِ چو عیسی به سوی چرخ برانند
غم نیست اگر ره نبوَد لاشه خری را
۹هر چیز گمان بردم در عالم و این نی
کاین جاه و جلالست خدایی نظری را
۱۰سوز دل شاهانهٔ خورشید بباید
تا سرمه کشد چشم عروس سحری را
۱۱ما عقل نداریم یکی ذرّه وگر نی
کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را!؟
۱۲بیعقل چو سایه پیَت ای دوست دوانیم
کان رویِ چو خورشیدِ تو نبوَد دگری را
۱۳خورشید همه روز بدان تیغ گذارد
تا زخم زند هر طرفی بیسپری را
۱۴بر سینه نهد عقل چنان دلشکنی را
در خانه کشد روح چنان رهگذی را
۱۵دُر هدیه دهد چشم، چنان لعلِ لبی را
رخ زر زند از بهر چنین سیمبری را
۱۶رو صاحب آن چشم شو ای خواجه چو ابرو
کاو راست کند چشمِ کژِ کژنگری را
۱۷ای پاکدلان با جزِ او عشق مبازید
نتوان دل و جان دادن هر مختصری را
۱۸خاموش که او خود بکَشد عاشق خود را
تا چند کَشی دامن هر بیهنری را؟
۱۹