زان بادهٔ صوفی بود از جام، مجرد
کز غایت مستی ز کفش جام بیفتد
۱در حالت مستی چو دل و هوش نگنجید
پس نیست عجیب گر قدح و جام نگنجد
۲اول سبقت بود « الف هیچ ندارد »
زان پیش رو افتاد و سپهدار و مؤید
۳« حی » نیز اگر هیچ ندارد، چو الف نیز
در صورت جیم آمد، و جیمست مقید
۴میم از الف و هاست مرکب بنبشتن
ترکیب بود علت بر هستی مفرد
۵پس بزم رسول آمد بیساغر و بیجام
تا جمع به خود باشد هستی محمد
۶بام فلک از استن و دیوار چو تنهاست
هر بام درافتاده و آن بام مشبد
۷بالاتر ازین چرخ کهن عالم لطفیست
کارواح در آ، ناحیه مانند، مجدد
۸عریان شدهٔ بر لب این جوی، پی غسل
نی جوی نماید به نظر صرح ممرد
۹آن دیو و پری ساخته از پی تغلیط
تا شیشه نماید به نظر آب مسرد
۱۰از مکر گریزان شو و در وکر رضا رو
تا زنده شوی فارغ از انفاس معدد
۱۱ترجیع کنم خواجه، که این قافیه تنگست
نی، خود نزنم دم، که دم ما همه ننگست
۱۲من دم نزنم، لیک دم نحن نفحنا
در من بدمد، ناله رسد تا به ثریا
۱۳این نای تنم را چو ببرید و تراشید
از سوی نیستان عدم عز تعالا
۱۴دل یکسر نی بود و دهان یکسر دیگر
آن سر ز لب عشق همی بود شکرخا
۱۵چون از دم او پر شد و از دو لب او مست
تنگ آمد و مستانه، برآورد علالا
۱۶والله ز می آن دو لب ار کوه بنوشد
چون ریگ شود کوه، ز آسیب تجلا
۱۷نی پردهٔ لب بود که گر لب بگشاید
نی چرخ فلک ماند و نی زیر و نه بالا
۱۸آواز ده اندر عدم ای نای و نظر کن
صد لیلی و مجنون و دو صد وامق و عذرا
۱۹بگشاید هر ذره دهان گوید: « شاباش »
وندر دل هر ذره حقیر آید صحرا
۲۰زود از حبش تن بسوی روم جنان رو
تا برکشدت قیصر، بر قصر معلا
۲۱اینجای نه آنجاست که اینجا بتوان بود
هی، جای خوشی جوی و درآ در صف هیجا
۲۲هین، وقت جهادست و گه حملهٔ مردان
صفرا مکن و درشکن از حمله تو، صف را
۲۳ترجیع سوم آمد و گفتی تو خدایا
« بر گم شده مگری که مرا هست عوضها »
۲۴آن مطرب خوش نغمهٔ شیرین دهن آمد
جانها همه مستند که آن، جان به من آمد
۲۵خندان شده اشکوفه و گل جامه دریده
کز سوی عدم سنبله و یاسمن آمد
۲۶جانهای گلستان به دم دی بپریدند
هنگام بهاران شد، و هر جان به تن آمد
۲۷خوبان برسیدند ز بتخانهٔ غیبی
کوری خزانی که بخو، بتشکن آمد
۲۸چون صبر گزیدند بدی جمله درختان
آن هجر چو چاهست و صبوری رسن آمد
۲۹چون صبر گزید آیس، آمد فرجش زود
چون خلق حسن کرد، نگار حسن آمد
۳۰در عید بهار، ابر برافشاند گلابی
وان رعد بران اوج هوا، طبل زن آمد
۳۱یک باغ پر از شاهد، نی ترک و نه رومی
کندر حجب غیب، هزاران ختن آمد
۳۲بس جان که چو یوسف به چه مهلکه افتاد
پنداشت که گم گشت خود او در وطن آمد
۳۳زیرا که ره آب خضر مظلم و تاریست
آخر ز ره خار، گل اندر چمن آمد
۳۴خامش کن، اگرچه که غزل اغلب باقیست
تا شاه بگوید، چو درین انجمن آمد
۳۵ای ماه عذار من و ای خوش قد و قامت
برخیز که برخاست ز عشق تو قیامت
۳۶