پیکان آسمان که به اسرار ما درند
ما را کشان کشان به سماوات میبرند
۱روحانیان ز عرش رسیدند، بنگرید
کز فر آفتاب سعادت، چه با فرند!
۲ما سایهوار در پی ایشان روان شویم
تا سایها ز چشمهٔ خورشید برخورند
۳زیرا که آفتاب پرستند، سایها
چون او مسافر آمد، اینها مسافرند
۴از عقل اولست در اندیشه عقلها
تدبیر عقل اوست که اینها مدبرند
۵اول بکاشت دانه و آخر درخت شد
نی، چشم باز کن، که نه اول نه آخرند
۶خورشید شمس دین که نه شرقی نه غربی است
پس سیر سایهاش در افلاک دیگرند
۷مردان سفر کنند در آفاق، همچو دل
نی بستهٔ منازل و پالان و استرند
۸از آفتاب، آب و گل ما چو دل شدست
اجزای ما چو دل ز بر چرخ میپرند
۹خود چرخ چیست تا دل ما آن طرف رود؟!
این جسم و جان و دل همه مقرون دلبرند
۱۰لب خشک بود و چشم تر، از درد آن فراق
اکنون ز فر وصل نه خشکند و نه ترند
۱۱رفتند و آمدند به مقصود، و دیگران
در آب و گل چو آب و گل خود مکدرند
۱۲بیرون ز چار طبع بود طبع عاشقی
از چار و پنج و هفت، دو صد ساله برترند
۱۳چون طبع پنجمین بکشد روح را مهار
ترجیع کن، بگو، هله بگریز زین چهار
۱۴رو سوی آسمان حقایق بدان رهی
کان سوی راه رو نه پیادهست نه سوار
۱۵بر گرد گرد عشق، خود او را کجاست گرد؟
میتاز گرم و روشن و خوش، آفتابوار
۱۶تقلید چون عصاست بدستت در این سفر
وز فر ره عصات شود تیغ ذوالفقار
۱۷موسی برد عصا، و بجوشید آب خوش
آن ذوالفقار بود، ازان بود آبدار
۱۸امروز دل درآمد بیدست و پا ، چو چرخ
از بادهای لعل برفته ز سر خمار
۱۹گفتم: « دلا چه بود که گستاخ میروی؟ »
گفتا: « شراب داد مرا یار برنهار
۲۰امروز شیر گیرم، و بر شیر نر زنم
زیرا که مست آمدم از سوی مرغزار
۲۱در مرغزار چرخ که ثورست با اسد
یک آتشی زنم که بسوزد در آن شرار
۲۲سنگست و آهنست به تخلیق کاف و نون
حراقهایست کون و عدم در ستارهبار
۲۳استارهای سعد جهد سوی عاشقان
حراقهشان شودز ستاره چو صد نگار
۲۴استارهای نحس، به نحسان سعدرو
در وقت وعده چون گل و وقت وفا چو خار
۲۵قومی اگر ز سعد و ز نحسش گذشتهاند
همچون ستاره مجو، به خورشید حسن یار
۲۶نی خوف و نی رجا و نی هجران و نی وصال
نی غصه نی سرور، نی پنهان نه آشکار
۲۷ترجیع ثالثم چو مثلث طربفزاست
گر سر گران شوی ز مثلث، بشو، سزاست
۲۸از عقل و عشق و روح مثلث شدست راست
هر زخم را چو مرهم و هر درد را دواست
۲۹در مغز علتیست اگر این مثلثم
خورد و گران نشد که نه در خورد این عطاست
۳۰از جام آفتاب حقایق بهر زمان
خارا عقیق و لعل شد، و خاک بانواست
۳۱آن لعل نی که از رخ خود بیخبر بود
نی آن عقیق کو بر تحقیق کهرباست
۳۲آن لعل کو چو بعل حریفست و با نشاط
وین شاه با عروس نه جفتست و نه جداست
۳۳بندهٔ خداست خاص ولیکن چو بنده مرد
لا گشت بنده و سپس لا همه خداست
۳۴بس جهد کرد عقل کزین نفی بو برد
بویی نبرد عقل همه جهد او هباست
۳۵آن هست بوی برد، که او نیست شد تمام
آن را بقا رسید که کلی او فناست
۳۶در حسن کبریا چو فنا گشت از وجود
موجود مطلق آمد و بیکبر و بیریاست
۳۷وصف بشر نماند چو وصف خدا رسید
کان آفتاب نیر و این شعلهٔ سهاست
۳۸آیینهٔ جمال الهیست روح او
در بزم عشق جسمش جام جهان نماست
۳۹زین جام هرکه بادهٔ اسرار درکشید
محو وصال دلبر و مستغرق لقاست
۴۰هر مس چو کیمیا شود از نور ذوالجلال
این بوالعجب صناعت و این طرفه کیمیاست
۴۱اکسیر عشق را به طلب در وجود او
تا آن شوی تو جمله به انعام جود او
۴۲