مستی و عاشقی و جوانی و یار ما
نوروز و نوبهار و حمل میزند صلا
۱هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار
میروید از زمین و ز کهسار کیمیا
۲پهلوی هر درخت یکی حور نیکبخت
دزدیده مینماید اگر محرمی لقا
۳اشکوفه میخورد ز می روح طاس طاس
بنگر بسوی او که صلا میزند ترا
۴می خوردنش ندیدی اشکوفهاش ببین
شاباش ای شکوفه و ای باده مرحبا
۵سوسن به غنچه گوید: «برجه چه خفتهٔ
شمعست و شاهدست و شرابست و فتنها »
۶ریحان و لالها بگرفته پیالها
از کیست این عطا ز کی باشد جز از خدا
۷جز حق همه گدا و حزینند و رو ترش
عباس دبس در سر و بیرون چو اغنیا
۸کد کردن از گدا نبود شرط عاقلی
یک جرعه میبدیش بدی مست همچو ما
۹سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و گفت:
« هرگز مباد سایهٔ یزدان ز ما جدا
۱۰ما خرقها همه بفکندیم پارسال
جانها دریغ نیست چه جای دو سه قبا »
۱۱ای آنک کهنه دادی نک تازه باز گیر
کوری هر بخیل بداندیش ژاژخا
۱۲هر شه عمامه بخشد وین شاه عقل و سر
جانهاست بیشمار مر این شاه را عطا
۱۳ای گلستان خندان رو شکر ابر کن
ترجیع باز گوید باقیش، صبر کن
۱۴ای صد هزار رحمت نو ز آسمان داد
هر لحظه بیدریغ بران روی خوب باد
۱۵آن رو که روی خوبان پرده و نقاب اوست
جمله فنا شوند چو آن رو کند گشاد
۱۶زهره چه رو نماید در فر آفتاب
پشه چه حمله آرد در پیش تندباد
۱۷ای شاد آن بهار که در وی نسیم تست
وی شاد آن مرید که باشی توش مراد
۱۸از عشق پیش دوست ببستم دمی کمر
آورد تاج زرین بر فرق من نهاد
۱۹آنکو برهنه گشت و به بحر تو غوطه خورد
چون پاک دل نباشد و پاکیزه اعتقاد
۲۰آن کز عنایت تو سلاح صلاح یافت
با این چنین صلاح چه غم دارد از فساد
۲۱هرکس که اعتماد کند بر وفای تو
پا برنهد به فضل برین بام بیعماد
۲۲مغفور ما تقدم و هم ما تأخرست
ایمن ز انقطاع و ز اعراض و ارتداد
۲۳سرسبز گشت عالم زیرا که میرآب
آخر زمانیان را آب حیات داد
۲۴بختی که قرن پیشین در خواب جستهاند
آخر زمانیان را کردست افتقاد
۲۵حلوا نه او خورد که بد انگشت او دراز
آنکس خورد که باشد مقبول کیقباد
۲۶دریای رحمتش ز پری موج میزند
هر لحظهٔ بغرد و گوید که: « یا عباد »
۲۷هم اصل نوبهاری و هم فصل نوبهار
ترجیع سیومست هلا قصه گوشدار
۲۸شب گشته بود و هرکس در خانه میدوید
ناگه نماز شام یکی صبح بردمید
۲۹جانی که جانها همگی سایهای اوست
آن جان بران پرورش جانها رسید
۳۰تا خلق را رهاند زین حبس و تنگنا
بر رخش زین نهاد و سبک تنگ برکشید
۳۱از بند و دام غم که گرفتست راه خلق
هردم گشایشیست و گشاینده ناپدید
۳۲بگشای سینه را که صبایی همی رسد
مرده حیات یابد و زنده شود قدید
۳۳باور نمیکنی بسوی باغ رو ببین
کان خاک جرعهٔ ز شراب صبا چشید
۳۴گر زانکه بر دل تو جفا قفل کردهست
نک طبل میزنند که آمد ترا کلید
۳۵ور طعنه میزنند بر اومید عاشقان
دریا کجا شود به لب این سگان پلید
۳۶عیدیست صوفیان را وین طبلها گواه
ور طبل هم نباشد چه کم شود ز عید
۳۷بازار آخر آمد هین چه خریدهٔ
شاد آنک داد او شبهٔ گوهری خرید
۳۸بشناخت عیبهای متاع غرور را
بگزید عشق یار و عجایب دری گزید
۳۹نادر مثلثی که تو داری بخور حلال
خمخانهٔ ابد خنک آ، کاندرو خزید
۴۰هر لحظهٔ بهار نوست و عقار نو
جانش هزار بار چو گل جامها درید
۴۱من عشق را بدیدم بر کف نهاده جام
میگفت : « عاشقان را از بزم ما سلام »
۴۲