ای ساقیان مشفق سودا فزود سودا
این زرد چهرگان را حمرا دهید حمرا
۱ای میر ساقیانم ای دستگیر جانم
هنگام کار آمد مردانه باش مولا
۲ای عقل و روح مستت آن چیست در دو دستت
پیشآر و در میان نه، پنهان مدار جانا
۳ای چرخ بیقرارت وی عقل در خمارت
بگشا دمی کنارت صفرام کرد صفرا
۴ای خواجهٔ فتوت دیباجهٔ نبوت
وی خسرو مروت پنهان منوش حلوا
۵خلوت ز ما گزیدی آیینهای خریدی
تا جز تو کس نبیند آن چهرههای زیبا
۶در هر مقام و مسکن مهر تو ساخت روزن
کز تو شوند روشن ای آفتاب سیما
۷این را اگر ننوشی در مرحمت نکوشی
ترجیع هدیه آرم باشد کزان بجوشی
۸ای نور چشم و دلها چون چشم پیشوایی
وی جان بیازموده کورا تو جانفزایی
۹هرجا که روی آورد جان روی در تو دارد
گرچه که می نداند ای جان که تو کجایی
۱۰هر جانبی که هستی در دعوت الستی
مستی دهی و هستی در جود و در عطایی
۱۱در دلنهی امانی هر سوش میکشانی
گه سوی بستگیها گه سوی دل گشایی
۱۲در کوی مستفیدی مردهست ناامیدی
کاندر پناه کهفت سگ کرد اولیایی
۱۳هر کان طرف شتابد ماهت برو بتابد
هم ملک غیب یابد هم عقل مرتضایی
۱۴او را کسی چه گوید کو مستمند جوید
دامن پر از زر آید کدیه کند گدایی
۱۵هین شاخ و بیخ این را نوعی دگر بیان کن
این بحر بینشان را مینا کن نشان کن
۱۶گم میشود دل من چون شرح یار گویم
چون گم شوم ز خود من او را چگونه جویم
۱۷نه گویم و نه جویم محکوم دست اویم
ساقی ویست و باقی من جام یا کدویم
۱۸از تو شوم حریری گر خار و خارپشتم
یکتا شوم درین ره گر خود هزار تویم
۱۹روحی شوم چو عیسی گر یابم از تو بوسی
جان را دهم چو موسی گر سیب تو ببویم
۲۰من خانهٔ خرابم موقوف گنج حسنت
تو آب زندگانی من فرش تو چو جویم
۲۱خویی فراخ بودی با مردمان دلم را
تا غیر تو نگنجد امروز تنگ خویم
۲۲از نادری حسنت وز دقت خیالت
بیمحرمی بمانده سودا و های هویم
۲۳سیلاب عشق آمد از ربوهٔ بلندی
بهر خدا بسازش از وصل خویش بندی
۲۴