آنچ دیدی تو ز درد دلم افزود بیا
ای صنم زود بیا زود بیا زود بیا
۱سود و سرمایهٔ من گر رود باکی نیست
ای تو عمر من و سرمایهٔ هر سود بیا
۲مونس جان و دلم بیرخ تو صبری بود
آتشت صبر و قرارم همه بربود بیا
۳غرض از هجر گرت شادی دشمن بودست
دشمنم شاد شد و سخت بیاسود بیا
۴گوهر هردو جهان! گرچه چنین سنگ دلی
آب رحمت ز دل سنگ چو بگشود بیا
۵نالهای دل و جان را جز تو محرم نیست
ای دلم چون که و که را تو چو داود بیا
۶شمس تبریز! مگو هجر قضای ازلست
کانچ خواهی تو قضا نیز همان بود بیا
۷شمس تبریز! که جان طال بقای تو زند
ماه دراعهٔ خود چاک برای تو زند
۸زخم عشق چو ویی را نبود هیچ رفو
صبر کن هیچ مگو هیچ مگو هیچ مگو
۹طلب خانه وی کن که همه عشق دروست
میدو امروز برین دربدر و کوی به کو
۱۰ای بسا شیر که آموختیش بز بازی
سوی بازار که برجه هله زیرک هله زو
۱۱آب خوبی همه در جوی تو آنگه گویی
بر در خانهٔ ما تخته منه جامه مشو
۱۲سیاهی غم ار شاد شوم معذورم
که ببردست از آن زلف سیه یک سر مو
۱۳روبرو مینگرم وقت ملامت بعذول
که دران خال نگر یک نظر ای جان عمو
۱۴شمس تبریز! چو در جوی تو غوطی خوردم
جامه گم کردم و خود نیست نشان از لب جو
۱۵شمس تبریز که زو جان و جهان شادانست
آنک دارد طرفی از غم او شاد آنست
۱۶ز اول روز که مخموری مستان باشد
ساغر عشق مرا بر سر دستان باشد
۱۷از پگه پیش رخ خوب تو رقاص شدیم
این چنین عادت خورشید پرستان باشد
۱۸لولی دیده بران زلف رسن میبازد
زانک جانبازی ازان روی بس آسان باشد
۱۹شکر تو من ز چه رو از بن دندان نکنم
کز لب تو شکرم در بن دندان باشد
۲۰ای عجب آن لب او تا چه دهد در دم صلح
چونک در خشم کمین بخشش او جان باشد
۲۱عدد ریگ بیابان اگرم باشد جان
بدهم گر بدهی بوسه چه ارزان باشد
۲۲شمس تبریز! به جز عشق ز من هیچ مجو
زان کسی داد سخن جو که سخندان باشد
۲۳شمس تبریز چو میخانهٔ جان باز کند
هر یکی را بدهد باده و جانباز کند
۲۴ای غم آخر علف دود تو کم نیست برو
عاشقانیم که ما را سر غم نیست برو
۲۵غم و اندیشه! برو روزی خود بیرون جو
روزی ما به جز از لطف و کرم نیست برو
۲۶شادی هردو جهان! در دل عشاق ازل
درمیا کین سر حد جای تو هم نیست برو
۲۷خفتهایم از خود و بیخود شده دیوانه ازو
دان که بر خفته و دیوانه قلم نیست برو
۲۸ای غم ار دم دهی از مصلحت آخر کار
دل پر آتش ما قابل دم نیست برو
۲۹علف غم به یقین عالم هستی باشد
جای آسایش ما جز که عدم نیست برو
۳۰شمس تبریز اگر بیکس و مفرد باشد
آفتابست ورا خیل و حشم نیست برو
۳۱شمس تبریز! تو جانی و همه خلق تناند
پیش جان و تن تو صورت تنها چه تنند
۳۲