هله خیزید که تا خویش ز خود دور کنیم
نفسی در نظر خوش نمکان شور کنیم
۱هله خیزید که تا مست و خوشی دست زنیم
وین خیال غم و غم را همه در گور کنیم
۲وهم رنجور همی دارد ره جویان را
ما خود او را به یکی عربده رنجور کنیم
۳غوره انگور شد اکنون همه انگور خوریم
وانچ ماند همه را بادهٔ انگور کنیم
۴وحی زنبور عسل کرد جهان را شیرین
سورهٔ فتح رسیدست به ما، سور کنیم
۵ره نمایان که به فن راهزنان فرحاند
راه ایشان بزنیم و همه را عور کنیم
۶جان سرمازدگان را تف خورشید دهیم
کار سلطان جهانبخش به دستور کنیم
۷کشت این شاهد ما را به فریب و به دغل
صد چو او را پس ازین خسته و مهجور کنیم
۸تاکنون شحنه بد او دزدی او بنماییم
میر بودست، ورا چاکر و مأمور کنیم
۹همه از چنگ ستمهاش همی زاریدند
استخوانهای ورا بر بط وطنبور کنیم
۱۰کیمیا آمد و غمها همه شادیها شد
ما چو سایه پس ازین خدمت آن نور کنیم
۱۱بینوایان سپه را همه سلطان سازیم
همه دیوان سپه را ملک و حور کنیم
۱۲نار را هر نفسی خلعت نوری بخشیم
کوهها را ز تجلی همه چون طور کنیم
۱۳خط سلطان جهانست و چنین توقیع است
که ازین پس سپس هر غزلی ترجیع است
۱۴خیز تا رقص درآییم همه دست زنان
که رهیدیم به مردی همه از دست زنان
۱۵باغ سلطان جهان را بگشودند صلا
همه آسیب بتانست و همه سیبستان
۱۶چه شکر باید آنجا که شود زهر شکر؟!
چه شبان باید آنجا که شود گرگ شبان؟!
۱۷همگی فربهی و پرورش و افزونیست
چو نهاد این لبون برسر آن شیر لبان
۱۸خاص مهمانی سلطان جهانست بخور
نه ز اقطاع امیرست و نه از داد فلان
۱۹آفتابیست به هر روزن و بام افتاده
حاجتت نیست که در زیر کشی زله نهان
۲۰ز چه ترسیم که خورشید کمین لشکر اوست
که ز نورست مر او را سپر و تیغ و سنان
۲۱این همه رفت، بماناد شعاع رویت
که هر آنک رخ تو دید ندارد سر جان
۲۲یک زبانهست از آن آتش خود در جانم
که از آن پنج زبانهست مرا پیچ زبان
۲۳هر دو از فرقت تو در تف و پیچاپیچاند
باورم مینکنی، هین بشنو بانگ امان
۲۴شیر را گر نچشیدی بنگر تربیتش
تیر را گر بندیدی بشنو بانگ کمان
۲۵مثل او نقش نگردد به نظر در دیده
هیچ دیده بندیدست مثال سلطان
۲۶لیک از جستن او نیست نظر را صبری
از ملک تا بسمک از پی او در دوران
۲۷هین چو خورشید و مهی از مه و خورشید تو به
میستان نور ز سبحان و بخلقان میده
۲۸زو فراموش شدت بندگی و خدمت من
بیوفا نیستی، آخر مکن ای جان چمن
۲۹خود یکی روز نگفتی، که : « مرا یاری بود »
زود بستی ز من و نام من ای دوست دهن
۳۰سخنانی که بگفتیم چو شیر و چو شکر
وان حریفی که نمودیم پی خمر و لبن
۳۱من ز مستی تو گر زانک شکستم جامی
نه تو بحر عسلی در کرم و خلق حسن؟
۳۲رسن زلف تو گر زانک درین دام فتد
صد دل و جان بزند دست به هر پیچ و شکن
۳۳بینسیم کرمت جان نگشاید دیده
چشم یعقوب بود منتظر پیراهن
۳۴من چو یوسف اگر افتادم اندر چاهی
کم از آنک فکنی در تک آن چاه رسن؟
۳۵نه تو خورشید بدی بنده چو استارهٔ روز؟
نه تو چون شمع بدی بنده ترا همچو لگن؟
۳۶بیتو ای آب حیات من و ای باد صبا
کی بخندد دهن گلشن و رخسار سمن؟!
۳۷تا ز انفاس خدا درندمد روحالله
مریمان شکرستان نشوند آبستن
۳۸نه تو آنی که اگر بر سر گوری گذری
در زمان در قدمت چاک زند مرده کفن؟
۳۹نه تو ساقی روانها بدهٔ ششصد سال؟
تن تن چنگ تو میآمد بیزحمت تن؟
۴۰چند بیتی که خلاصهست فرو ماند، تو گو
کز عظیمی بنگنجید همی در گفتن
۴۱هله من مطرب عشقم دگران مطرب زر
دف من دفتر عشق و دف ایشان دفتر
۴۲