هله درده می بگزیده که مهمان توم
ز پریشانی زلف توپریشان توم
۱تلخ و شیرین لب ما را ز حرم بیرون آر
نقد ده نقد، که عباس حرمدان توم
۲آنچ دادی و بدیدی که بدان زنده شدم
مردهٔ جرعهٔ آن چشمهٔ حیوان توم
۳باده بر باد دهد هردو جهان را چو غبار
وآنگهان جلوه شود که مه تابان تو
۴وانگهان جام چو جان آرد کین بر جان زن
گر نیم جان تو آخر نه ز جانان توم؟
۵مرکبش دست بود زانک قدح شهبازست
که صیادم من و سر فتنهٔ مرغان توم
۶وانگه از دست بپرد سوی ایوان دماغ
که گزین مشعله و رونق ایوان تو
۷آب رو رفت مهان را پی نان و پی آب
مژدهای مست که من آب تو و نان توم
۸بحر بر کف که گرفتست؟ تو باری برگیر
خوش همی خند که من گوهر دندان توم
۹من سه پندت دهم، اول توسپند ما باش
که خلیلی و نسوزی چو سپندان توم
۱۰در خانه هله بگشای که در کوی تویم
قصص جایزه برخوان نه که بر خوان توم؟
۱۱هین به ترجیع بگردان غزلم را برگو
گر تو شیدا نشدی قصهٔ شیدا برگو
۱۲ز آب چون آتش تو دیگ دماغم جوشید
سبک ای سیمبر مشعله سیما برگو
۱۳ز پگه جام چو دریا چو به کف بگرفتم
صفت موج دل و گوهر گویا برگو
۱۴بحر پرجوش چو لالاست بر آن در یتیم
کف بزن خوش صفت لولوی لالا برگو
۱۵هرکسی دارد در سینه تمنای دگر
زان سر چشمه کزو زاد تمنا برگو
۱۶جمع کن جمله هوسهای پراکنده به می
زان هوس که پنهان شد ز هوسها برگو
۱۷ز آفتابی که برآید سپس مشرق جان
که بدو محو شود ظل من و ما برگو
۱۸شش جهت انس و پری محرم آن راز نیند
سر بگردان سوی بیجا و همانجا برگو
۱۹چند باشد چو تنور این شکمت پر ز خمیر؟!
ای خمیری دمی از خمر مصفا برگو
۲۰چند چون زاغ بود نول تو در هر سرگین؟!
خبر جان چو طوطی شکرخا برگو
۲۱زین گذر کن، بده آن جام می روحانی
صفت شعشعهٔ جام معلا برگو
۲۲مست کن پیر و جوان را، پس از آن مستی کن
مست بیرون رو ازین عیش و تماشا برگو
۲۳هله ترجیع کن اکنون که چنانیم همه
که می از جام و سر از پای ندانیم همه
۲۴جام بر دست به ساقی نگرانیم همه
فارغ از غصهٔ هر سود و زیانیم همه
۲۵این معلم که خرد بود بشد ما طفلان
یکدگر را ز جنون تخته زنانیم همه
۲۶پا برهنه خرد از مجلس ما دوش گریخت
چونک بیرون ز حد عقل و گمانیم همه
۲۷میرمجلس توی و ما همه در تیر تویم
بند آن غمزه و آن تیر و کمانیم همه
۲۸زهره در مجلس مهمان به می از کار ببرد
ورنه کژرو ز چه رو چون سرطانیم همه؟
۲۹چشم آن طرفهٔ بغداد ز ما عقل ربود
تا ندانیم که اندر همدانیم همه
۳۰گفت ساقی: « همه را جمله به تاراج دهم »
همچنان کن هله ای جان که چنانیم همه
۳۱همچو غواص پی گوهر بینام و نشان
غرق آن قلزم بینام و نشانیم همه
۳۲وقت عشرت طرب انگیزتر از جام مییم
در صف رزم چو شمشیر و سنانیم همه
۳۳نزد عشاق بهاریم پر از باغ و چمن
پیش هر منکر افسرده خزانیم همه
۳۴میجهد شعلهٔ دیگر ز زبانهٔ دل من
تا ترا وهم نیاید که زبانیم همه
۳۵ساقیا باده بیاور که برانیم همه
که به جز عشق تو از خویش برانیم همه
۳۶