کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را
ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا
۱دست خود بر سر رنجور بنه که چونی
از گناهش بمیندیش و به کین دست مخا
۲آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زدهست
گستران بر سر او سایه احسان و رضا
۳این مقصر به دو صد رنج سزاوار شدهست
لیک زآن لطف به جز عفو و کرم نیست سزا
۴آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردی
مچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا
۵تا تو برداشتهای دل ز من و مسکن من
بند بشکست و درآمد سوی من سیل بلا
۶تو شفایی چو بیایی خوش و رو بنمایی
سپه رنج گریزند و نمایند قفا
۷به طبیبش چه حواله کنی؟ ای آب حیات
از همان جا که رسد درد همان جاست دوا
۸همه عالم چو تنند و تو سر و جان همه
کی شود زنده تنی که سر او گشت جدا؟!
۹ای تو سرچشمه حیوان و حیات همگان
جوی ما خشک شدهست آب از این سو بگشا
۱۰جز از این چند سخن در دل رنجور بماند
تا نبیند رخ خوب تو نگوید به خدا
۱۱