ای دریغا که شب آمد همه گشتیم جدا
خنک آن را که به شب یار و رفیقست خدا
۱همه خفتند و فتادند به یکسو چو جماد
تو نخسپی هله ای شاه جهان مونس ما
۲هین مخسپید که شب شاه جهان بزم نهاد
میکشد تا به سحرگاه شما را که صلا
۳بر جهنده شده هر خفته ز جذب کرمش
چون گلستان ز صبا و بچه از ذوق صبا
۴شب نخوردی به سحر اشکم او پر بودی
مصطفی را و بگفتی که شدم ضیف رضا
۵کرده آماس ز استادن شب پای رسول
تا قبا چاک زدند از سهرش اهل قبا
۶نی که مستقبل و ماضی گنهت مغفورست
گفت کین جوشش عشق است نه از خوف و رجا
۷باد روحست که این خاک بدن را برداشت
خاک افتاد به شب چون شد ازو باد جدا
۸باد ازین خاک به شب نیز نمیدارد دست
عشقها دارد با خاک من این باد هوا
۹بیثباتست یقین باد وفایش نبود
بیوفا را کند این عشق همه کان وفا
۱۰آن صفت کش طلبی سر به تکبر بکشد
عشق آرد بدمی در طلب و طال بقا
۱۱عشق را در ملکوت دو جهان توقیعست
شرح آن می نکنم زانک گه ترجیعست
۱۲آدمی جوید پیوسته کش و پر هنری
عشق آید دهدش مستی و زیر و زبری
۱۳دل چون سنگ در آنست که گوهر گردد
عشق فارغ کندش از گهر و بیگهری
۱۴حرص خواهد که بشاهان کرم دربافد
لولیان چو ببیند شود او هم سفری
۱۵لولیانند درین شهر که دلها دزدند
چشم ازین خلق ببندی چو دریشان نگری
۱۶چشم مستش چو کند قصد شکار دل تو
دل نگه داری و سودت نکند چارهگری
۱۷عاشقانند ترا در کنف غیب نهان
گر تو، بینی نکنی، از غمشان بوی بری
۱۸آب خوش را چه خبر از حسرات تشنه
یوسفان را چه خبر از نمک و خوش پسری
۱۹سر و سرور چو که با تست چه سرگردانی
جان اندیشه چو با تست چه اندیشه دری
۲۰گر ترا دست دهد آن مه از دست روی
ور ترا راه زند آن پری ما بپری
۲۱چون ترا گرم کند شعشعهای خورشید
فارغ آیی ز رسالات نسیم سحری
۲۲ور سلامی شنوی از دو لب یوسف مصر
شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری
۲۳همه مخمور شدستیم بگو ساقی را
تا که بیصرفه دهد بادهٔ مشتاقی را
۲۴دزد اندیشهٔ بد را سوی زندان آرید
دست او سخت ببندید و به دیوان آرید
۲۵شحنهٔ عقل اگر مالش دزدان ندهد
شحنه را هم بکشانید و به سلطان ارید
۲۶تشنگان را بسوی آب صلایی بزنید
طوطیان را به کرم در شکرستان آرید
۲۷بزم عامست و شهنشاه چنین گفت که: « زود
ساقیان را همه در مجلس مستان آرید »
۲۸میرسد از چپ و از راست طبقهای نثار
نیم جانی چه بود جان فراوان آرید
۲۹هرچه آرید اگر مرده بود جان یابد
الله الله که همه رو به چنین جان آرید
۳۰دور اقبال رسید و لب دولت خندید
تا بکی دردسر و دیدهٔ گریان آرید
۳۱هرکی دل دارد آیینه کند آن دل را
آینه هدیه بدان یوسف کنعان آرید
۳۲بگشادند خزینه همه خلعت پوشید
مصطفی باز بیامد همه ایمان آرید
۳۳دستها را همه در دامن خورشید زنید
همه جمعیت ازان زلف پریشان آرید
۳۴اندرین ملحمه نصرت همه با تیغ خداست
از غنایم همه ابلیس مسلمان آرید
۳۵خنک آن جان که خبر یافت ز شبهای شما
خنک آن گوش که پر گشت ز هیهای شما
۳۶