حد و اندازه ندارد نالهها و آه را
چون نماید یوسف من از زنخ آن چاه را
۱راه هستی کس نبردی گرنه نور روی او
روشن و پیدا نکردی همچو روز آن راه را
۲چون مه ما را نباشد در دو عالم شبه و مثل
خاک بر فرق مشبه باد مر اشباه را
۳عشق او جاهم بس است در هر دو عالم پس دلم
میبروبد از سرای وهم خود هم جاه را
۴ماه اگر سجده نیارد پیش روی آن مهم
رو سیاه هر دو عالم دان تو روی ماه را
۵هیچ کس با صد بصیرت ذرهٔ نشناسدش
گرچه پیش شه نشیند چون نیابد شاه را
۶مر شقاوتهای دایم را درونم عاشقست
چون بدان میلست آن جان پرورد اخ واه را
۷بندگان بسیار آیند و روند بر درگهش
لیک آستان درش لازم بود درگاه را
۸آستانش چشم من شد جان من چون کاه گشت
کهربای عشقش رباید هر زمان آن کاه را
۹ای خداوند شمس دین ناگاه بخرام از سوی
کین دلم در خواب میبیند چنان ناگاه را
۱۰گشته من زیر و زبر از صرصر هجران تو
تا ببینم روی تو بدتر شوم پیچان شوم
۱۱درنگر اندر رخ من تا ببینی خویش را
درنگر رخسار این دیوانهٔ بیخویش را
۱۲عشق من خالی و باقی را به زیر خاک کرد
آن گذشته یاد نارد ننگرد مر پیش را
۱۳تا ز موی او در آویزان شدست این جان من
فرق نکند این دل من نوش را و نیش را
۱۴ریش دلهای همه صحت پذیرد در نشان
گر ببیند ریش ایشان دولت این ریش را
۱۵صدقه کن وصل دلارام جهان امروز خود
آنچنان صدقات اولیتر چنین درویش را
۱۶گر نبیند روش ترسا بر درد زنار را
ور مسلمان بیندش آتش زند مر کیش را
۱۷وهم کی دارد ازان سوی جهان زو آگهی
کز تفکر جان بسوزد عقل دوراندیش را
۱۸گر گذر دارد ز لطفش سوی قهرستانها
پرشکر گردد دهان مر ترکش و ترکیش را
۱۹گر تو این معشوقه را با پیرهن گیری کنار
بیکنایت گو لقب تو آن رئیسی پیش را
۲۰آن خداوند شمس دین را جان بسی لابه کند
منتظر جان بر لب من از پی آریش را
۲۱ای برای آفتابت فتنه گشته آفتاب
روی سرخ من توی از روی زردم رو متاب
۲۲