غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
کاو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را
۱اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگر
تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را
۲در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهان؟
پیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را؟
۳عشق معراجیست سوی بام سلطان جمال
از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را
۴زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت
زان همیبینی در آویزان دو صد حلاج را
۵گر نه علم حال فوق قال بودی کی بدی؟
بنده احبار بخارا خواجه نساج را
۶بلمه ایهان تا نگیری ریش کوسه در نبرد
هندوی ترکی میاموز آن ملک تمغاج را
۷همچو فرزین کژروست و رخ سیه بر نطع شاه
آنک تلقین میکند شطرنج مر لجلاج را
۸ای که میرخوان بغراقان روحانی شدی
بر چنین خوانی چه چینی خرده تتماج را؟
۹عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دل
عشق دایم میکند این غارت و تاراج را
۱۰بس کن ایرا بلبل عشقش نواها میزند
پیش بلبل چه محل باشد دم دراج را؟
۱۱