من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا
سوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا
۱دیدم آن جا پادشاهی خسروی جانپروری
دلربایی جانفزایی بس لطیف و خوشلقا
۲کوه طور و دشت و صحرا از فروغ نور او
چون بهشت جاودانی گشته از فر و ضیا
۳ساقیان سیمبر را جام زرینها به کف
رویشان چون ماه تابان پیش آن سلطان ما
۴رویهای زعفران را از جمالش تابها
چشمهای محرمان را از غبارش توتیا
۵از نوای عشق او آنجا زمین در جوش بود
وز هوای وصل او در چرخ دایم شد سما
۶در فنا چون بنگرید آن شاه شاهان یک نظر
پای همّت را فنا بنهاد بر فرق بقا
۷مطرب آنجا پردهها بر هم زند خود نور او
کی گذارد در دو عالم پردهای را در هوا
۸جمع گشته سایه الطاف با خورشید فضل
جمع اضداد از کمال عشق او گشته روا
۹چون نقاب از روی او باد صبا اندرربود
محو گشت آنجا خیال جملهشان و شد هبا
۱۰لیک اندر محو هستیشان یکی صد گشته بود
هست محو و محو هست آنجا بدید آمد مرا
۱۱تا بدیدم از ورای آن جهان جانصفت
ذرهها اندر هوایش از وفا و از صفا
۱۲بس خجل گشتم ز رویش آن زمان تا لاجرم
هر زمان زنار میببریدم از جور و جفا
۱۳گفتم ای مه توبه کردم توبهها را رد مکن
گفت بس راهست پیشت تا ببینی توبه را
۱۴صادق آمد گفت او وز ماه دور افتادهام
چون حجاج گمشده اندر مغیلان فنا
۱۵نور آن مه چون سهیل و شهر تبریز آن یمن
این یکی رمزی بود از شاه ما صدرالعلا
۱۶