در میان پرده خون عشق را گلزارها
عاشقان را با جمال عشق بیچون کارها
۱عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفتهام من بارها
۲عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازار او بازارها
۳ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق
ترک منبرها بگفته برشده بر دارها
۴عاشقان دردکش را در درونه ذوقها
عاقلان تیره دل را در درون انکارها
۵عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست
عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها
۶هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن
تا ببینی در درون خویشتن گلزارها
۷شمس تبریزی، تویی خورشید اندر ابر حرف
چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها
۸