امتزاج روحها در وقت صلح و جنگها
با کسی باید که روحش هست صافی صفا
۱چون تغیّر هست در جان وقت جنگ و آشتی
آن نه یک روحست تنها بلک گشتستند جدا
۲چون بخواهد دل سلام آن یکی همچون عروس
مر زفاف صحبت داماد دشمن روی را
۳باز چون میلی بود سویی بدان ماند که او
میل دارد سوی داماد لطیف دلربا
۴از نظرها امتزاج و از سخنها امتزاج
وز حکایت امتزاج و از فکر آمیزها
۵همچنانک امتزاج ظاهرست اندر رکوع
وز تصافح وز عناق و قبله و مدح و دعا
۶بر تفاوت این تمازجها ز میل و نیم میل
وز سر کره و کراهت وز پی ترس و حیا
۷آن رکوع باتأنی وان ثنای نرم نرم
هم مراتب در معانی در صورها مجتبا
۸این همه بازیچه گردد چون رسیدی در کسی
کش سما سجدهاش برد وان عرش گوید مرحبا
۹آن خداوند لطیف بنده پرور شمس دین
کو رهاند مر شما را زین خیال بیوفا
۱۰با عدم تا چند باشی خایف و امیدوار
این همه تأثیر خشم اوست تا وقت رضا
۱۱هستی جان اوست حقا چونک هستی زو بتافت
لاجرم در نیستی میساز با قید هوا
۱۲گه به تسبیع هوا و گه به تسبیع خیال
گه به تسبیع کلام و گه به تسبیع لقا
۱۳گه خیال خوش بود در طنز همچون احتلام
گه خیال بد بود همچون که خواب ناسزا
۱۴وانگهی تخییلها خوشتر از این قوم رذیل
اینت هستی کو بود کمتر ز تخییل عما
۱۵پس از آن سوی عدم بدتر از این از صد عدم
این عدمها بر مراتب بود همچون که بقا
۱۶تا نیاید ظل میمون خداوندی او
هیچ بندی از تو نگشاید یقین میدان دلا
۱۷