سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را
از صبوحیهای شاه آگاه کن فساق را
۱از عنایتهای آن شاه حیات انگیز را
جان نو ده مر جهاد و طاعت و انفاق ما
۲چون عنایتهای ابراهیم باشد دستگیر
سر بریدن کی زیان دارد دلا اسحاق را
۳طاق و ایوانی بدیدم شاه ما در وی چو ماه
نقشها میرست و میشد در نهان آن طاق را
۴غلبه جانها در آن جا پشت پا بر پشت پا
رنگ رخها بیزبان میگفت آن اذواق را
۵سرد گشتی باز ذوق مستی و نقل و سماع
چون بدیدندی به ناگه ماه خوب اخلاق را
۶چون بدید آن شاه ما بر در نشسته بندگان
وان در از شکلی که نومیدی دهد مشتاق را
۷شاه ما دستی بزد بشکست آن در را چنانک
چشم کس دیگر نبیند بند یا اغلاق را
۸پارههای آن در بشکسته سبز و تازه شد
کنچ دست شه برآمد نیست مر احراق را
۹جامه جانی که از آب دهانش شسته شد
تا چه خواهد کرد دست و منت دقاق را
۱۰آن که در حبسش از او پیغام پنهانی رسید
مست آن باشد نخواهد وعده اطلاق را
۱۱بوی جانش چون رسد اندر عقیم سرمدی
زود از لذت شود شایسته مر اعلاق را
۱۲شاه جانست آن خداوند دل و سر شمس دین
کش مکان تبریز شد آن چشمه رواق را
۱۳ای خداوندا برای جانت در هجرم مکوب
همچو گربه مینگر آن گوشت بر معلاق را
۱۴ور نه از تشنیع و زاریها جهانی پر کنم
از فراق خدمت آن شاه من آفاق را
۱۵پرده صبرم فراق پای دارت خرق کرد
خرق عادت بود اندر لطف این مخراق را
۱۶