درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
بی سر و سامانی عشقش بود سامان ما
۱آن خیال جان فزای بخت ساز بینظیر
هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما
۲در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان
گشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ما
۳صد هزاران همچو ما در حسن او حیران شود
کاندر آن جا گم شود جان و دل حیران ما
۴خوش خوش اندر بحر بیپایان او غوطی خورد
تا ابدهای ابد خود این سر و پایان ما
۵شکر ایزد را که جمله چشمهٔ حیوانها
تیره باشد پیش لطف چشمهٔ حیوان ما
۶شرم آرد جان و دل تا سجده آرد هوشیار
پیش چشم مست مخمور خوش جانان ما
۷دیو گیرد عشق را از غصه هم این عقل را
ناگهان گیرد گلوی عقل آدم سان ما
۸پس برآرد نیش خونی کز سرش خون میچکد
پس ز جان عقل بگشاید رگ شیران ما
۹در دهان عقل ریزد خون او را بردوام
تا رهاند روح را از دام و از دستان ما
۱۰تا بشاید خدمت مخدوم جانها شمس دین
آن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ما
۱۱تا ز خاک پاش بگشاید دو چشم سر به غیب
تا ببیند حال اولیان و آخریان ما
۱۲شکر آن را سوی تبریز معظم رو نهد
کز زمینش میبروید نرگس و ریحان ما
۱۳