شمع دیدم گرد او پروانهها چون جمعها
شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمعها
۱شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان
او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمعها
۲چون شکر گفتار آغازد ببینی ذرهها
از برای استماعش واگشاده سمعها
۳ناامیدانی که از ایامها بفسردهاند
گرمی جانش برانگیزد ز جانشان طمعها
۴گر نه لطف او بدی بودی ز جانهای غیور
مر مرا از ذکر نام شکرینش منعها
۵شمس دین صدر خداوند خداوندان به حق
کز جمال جان او بازیب و فر شد صنعها
۶چون بر آن آمد که مر جسمانیان را رو دهد
جان صدیقان گریبان را درید از شنعها
۷تخم امیدی که کشتم از پی آن آفتاب
یک نظر بادا از او بر ما برای ینعها
۸سایه جسم لطیفش جان ما را جانهاست
یا رب آن سایه به ما واده برای طبعها
۹