دیده حاصل کن دلا آن گه ببین تبریز را
بیبصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را
۱هر چه بر افلاک روحانیست از بهر شرف
مینهد بر خاک پنهانی جبین تبریز را
۲پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بیدرنگ
گر به چشم سر بدیدستی زمین تبریز را
۳روح حیوانی تو را و عقل شب کوری دگر
با همین دیده دلا بینی همین تبریز را
۴تو اگر اوصاف خواهی هست فردوس برین
از صفا و نور سر بنده کمین تبریز را
۵نفس تو عجل سمین و تو مثال سامری
چون شناسد دیدهٔ عجل سمین تبریز را
۶همچو دریاییست تبریز از جواهر و ز درر
چشم درنآید دو صد در ثمین تبریز را
۷گر بدان افلاک کاین افلاک گردانست از آن
وافروشی هست بر جانت غبین تبریز را
۸گر نه جسمَستی تو را من گفتمی بهر مثال
جوهرین یا از زمرد یا زرین تبریز را
۹چون همه روحانیون روح قدسی عاجزند
چون بدانی تو بدین رای رزین تبریز را
۱۰چون درختی را نبینی مرغ کی بینی برو
پس چه گویم با تو جان جان این تبریز را
۱۱