از فراق شمس دین افتادهام در تنگنا
او مسیح روزگار و درد چشمم بیدوا
۱گرچه درد عشق او خود راحت جان منست
خون جانم گر بریزد او بود صد خونبها
۲عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد
من بگفتم کیست بر در باز کن در اندرآ
۳گفت آخر چون درآید خانه تا سر آتش است
میبسوزد هر دو عالم را ز آتشهای لا
۴گفتمش تو غم مخور پا اندرون نه مردوار
تا کند پاکت ز هستی، هست گردی ز اجتبا
۵عاقبتبینی مکن تا عاقبتبینی شوی
تا چو شیر حق باشی در شجاعت لافتی
۶تا ببینی هستیات چون از عدم سر برزند
روح مطلق کامکار و شهسوار هل اتی
۷جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله دید
گشته در هستی شهید و در عدم او مرتضی
۸آن عدم نامی که هستی موجها دارد از او
کز نهیب و موج او گردان شد صد آسیا
۹اندر آن موج اندرآیی چون بپرسندت از این
تو بگویی صوفیم صوفی بخواند مامضی
۱۰از میان شمع بینی برفروزد شمع تو
نور شمعت اندرآمیزد به نور اولیا
۱۱مر تو را جایی برد آن موج دریا در فنا
دررباید جانت را او از سزا و ناسزا
۱۲لیک از آسیب جانت وز صفای سینهات
بی تو داده باغ هستی را بسی نشو و نما
۱۳در جهان محو باشی هست مطلق کامران
در حریم محو باشی پیشوا و مقتدا
۱۴دیدههای کون در رویت نیارد بنگرید
تا که نجهد دیدهاش از شعشعه آن کبریا
۱۵ناگهان گردی بخیزد زان سوی محو فنا
که تو را وهمی نبوده زان طریق ماورا
۱۶شعلههای نور بینی از میان گردها
محو گردد نور تو از پرتو آن شعلهها
۱۷زو فروآ تو ز تخت و سجدهای کن زانک هست
آن شعاع شمس دین شهریار اصفیا
۱۸ور کسی منکر شود اندر جبین او نگر
تا ببینی داغ فرعونی بر آن جا قد طغی
۱۹تا نیارد سجدهای بر خاک تبریز صفا
کم نگردد از جبینش داغ نفرین خدا
۲۰