ای ز مقدارت هزاران فخر بیمقدار را
داد گلزار جمالت جان شیرین خار را
۱ای ملوکان جهان روح بر درگاه تو
در سجودافتادگان و منتظر مر بار را
۲عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کند
چونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را
۳گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارها
کس ندیدی خالی از گل سالها گلزار را
۴محو میگردد دلم در پرتو دلدار من
مینتانم فرق کردن از دلم دلدار را
۵دایما فخرست جان را از هوای او چنان
کو ز مستی مینداند فخر را و عار را
۶هست غاری جان رهبانان عشقت معتکف
کرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را
۷گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تو
نخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را
۸چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شد
ای وصال موسی وش اندرربا این مار را
۹ای خداوند شمس دین از آتش هجران تو
رشک نور باقیست صد آفرین این نار را
۱۰