مستیان در عربده، رفتند و رفتم گوشهای
با دو یار رازدان و همره و هم توشهای
۱اندران گوشه بدیدم آفتابی کز تفش
جان و دل چون قازغان شد جوش اندر جوشهای
۲پست و بالای نهاد من هوای او گرفت
چون ملخ در کشت افتد بر سر هر خوشهای
۳من خود از فتنه و بلا بگریختم در گوشها
خود من از دیگ بلا برداشته سر پوشهای
۴عشق شمسالدین خداوندم یکی غوغاییست
گرچه ز اول ساکنک آمد چنان خاموشهای
۵وصل همچون جبرئیل و هجر چون خناس شد
وحی جبریل امین سوزندهٔ وسواس شد
۶کی توان کردن نصیحت عاشق اوباش را؟!
کی توان پوشیدن این عیش پدید و فاش را
۷جام مستوری که خام عشق او اندر کشید
در قلاشی میبسوزد عالم قلاش را
۸هرکه بیند روی او، او گشت آلتون تاش او
لیک شاهان را نباشد چه بود آلتونتاش را؟!
۹این چه خورشیدیست آخر کز برای عشق او
میبسوزد همچو هیزم جان و دل خفاش را
۱۰نزد آن خورشید شمسالدین تبریزی برید
از دل من زاری و افغان و این غوغاش را
۱۱عشق شمسالدین چو خمر و جان من چون کاس شد
از خداوندیش چون آن نور جان ایناس شد
۱۲مرغ جان از جمله و باز فراقت کاغ کرد
بر نوازش گاه تو یعنی دل من داغ کرد
۱۳یک شراب تلخ داد از جام خود هجران بدل
جمله شادی تا به شیر مادر استفراغ کرد
۱۴کو زمانی که وصالت برگذشت از روی لطف
سوی خارستان جانم جملگی را باغ کرد
۱۵نور شمسالدین خداوندم عدم را هست کرد
چه عجب گر شورهٔ را او به باغ و راغ کرد
۱۶در غمی بودم که جانم قصد رفتن کرده بود
زنده کردش این خیالت کو بخوانش لاغ کرد
۱۷جان من چون درکشید آن جام خاص خاص را
در زمان برهم زند هم زهد و هم اخلاص را
۱۸