هر روز بگه ز در درآیی
بر دست شراب آشنایی
۱بر ما خوانی سلام سوزان
یا رب، چه لطیف و خوش، بلایی!
۲ما را ببری ز سر به عشوه
دیوانه کنی، و های هایی
۳ما را چه عدم، چه هست، چون تو
در نیست، وجود مینمایی
۴دی کرده هزار گونه توبه
بگرفته طریق پارسایی
۵چون بیند توبه روی خوبت
داند که عدوی تو بهایی
۶بگریزد توبه و دل او را
فریادکنان، بیا، کجایی؟
۷گوید که: « رسید مرگ توبه
از توبه دگر مجو کیایی
۸توبه اگر اژدهای نر بود
ای عشق، زمرد خدایی
۹ترجیع نهم به گوش قوال
تو گوش رباب را همی مال
۱۰ای بسته ز توبه بیست ترکش
بستان قدحی رحیق و درکش
۱۱زیرا که فضای بیامانست
آن زلف معنبر مشوش
۱۲ای شاهد وقت، وقت شه رخ
سودت نیکند رخ مکرمش
۱۳بینی کردن چه سود دارد؟
با آن که دهان زنی چو گربش
۱۴سجده کن و سر مکش چو ابلیس
پیش رخ این نگار مهوش
۱۵از شش جهت است یار بیرون
پرنور شده ز روش هر شش
۱۶دلدار امروز سخت مستست
پرفتنه و غصه و مخمش
۱۷جان دارد صدهزار حیرت
از حسن منقش منقش
۱۸از عشق زمین پر از شقایق
در عشق فلک چنین منعش
۱۹خاموش و شراب عشق کمنوش
ایمن شو از ارتعاش و مرعش
۲۰چون لعل لبت نمود تلقین
بر دل ننهیم بند لعلین
۲۱تا ساقی ما توی بیاری
کفرست و حرام، هوشیاری
۲۲ای عقل، اگرچه بس عزیزی
در مست نظر مکن به خواری
۲۳گر آن، داری، نکو نظر کن
کان کو دارد، تو آن نداری
۲۴گر پای ترا بتی بگیرد
یکدم نهلد که سر به خاری
۲۵دیوانه شوی که تو ز سودا
در ریگ سیاه، تخم کاری
۲۶در مرگ حیات دید عارف
چون رست ز دیدهای ناری
۲۷نورآمد و نار را فرو کشت
دی را بکشد دم بهاری
۲۸در چشم تو شب اگرچه تیرهست
در دیدهٔ او کند نهاری
۲۹میگوید عشق با دو چشمش
« مستی و خوشی و پرخماری »
۳۰بس کردم، تا که عشق بیمن
تنها بکند سخن گزاری
۳۱امروز دلست آرزومند
چون طره اوست بند بربند
۳۲