ای بانگ و صلای آن جهانی
ای آمده تا مرا بخوانی
۱ما منتظر دم تو بودیم
شادآ، که رسول لامکانی
۲هین، قصهٔ آن بهار برگو
چون طوطی آن شکرستانی
۳افسرده شدیم و زرد گشتیم
از زمزمهٔ دم خزانی
۴ما را برهان ز مکر این پیر
ما را برسان بدان جوانی
۵زهر آمد آن شکر، که او داد
سردی و فسردگی نشانی
۶پا زهر بیار و چارهٔ کن
کز دست شدیم ما، تو دانی
۷زین زهر گیاهمان برون بر
هم موسی عهد و هم شبانی
۸پیش تو امانت شعیبم
ما را بچران به مهربانی
۹تا ساحل بحر و روضه ما را
در پیش کنی و خوش برانی
۱۰تا فربه و با نشاط گردیم
از سنبل و سوسن معانی
۱۱پنهان گشتند این رسولان
از ننگ و تکبر ملولان
۱۲ای چشم و چراغ هردو دیده
ما را بقروی جان کشیده
۱۳ما را ز قرو میار بیرون
ناخورده تمام، و ناچریده
۱۴لاغر چو هلال ماند طفلی
سه ماه ز شیر وا بریده
۱۵بگذار به لطف طفل جان را
اندر بر دایه در خزیده
۱۶چون نالهٔ ما به گوشت آمد
آن را مشمار ناشنیده
۱۷در لب، سر شاخ سخت گیرد
هر سیب که هست نارسیده
۱۸از بیم، که تا نیفتد از شاخ
ماند بیذوق و پژمریده
۱۹جان نیست ازان جماد کمتر
با دایهٔ عقل برگزیده
۲۰سه بوسه ز تو وظیفه دارم
ای بر رخ من سحر گزیده
۲۱تا صلح کنیم بر دو، امروز
زیرا که ملولی و رمیده
۲۲خامش، که کریم دلبرست او
اخلاق و خصال او حمیده
۲۳هین، خواب مرو که دزد و لولی
دزدید کلاهت از فضولی
۲۴این نفس تو شد گنه فزایی
کرمی بد و گشت اژدهایی
۲۵شب مرداری، حرام خواری
روز اخوت و دزد و ژاژخایی
۲۶رو داد بخواه از امیری
صاحب علمی، صواب رایی
۲۷نبود بلد از خلیفه خالی
مخلوق کیست، بیخدایی؟!
۲۸رنجور بود جهان به تشویش
بیعدل و سیاست و لوایی
۲۹بیماری و علت جهان را
شمشیر بود پسین دوایی
۳۰هنگام جهاد اکبر آمد
خیز ای صوفی، بکن غزایی
۳۱از جوع ببر گلوی شهوت
شوریده مشو به شوربایی
۳۲تن باشد و جان، سخای درویش
اینست اصول هر سخایی
۳۳بگداز به آتشش، که آتش
مر خامان راست کیمیایی
۳۴خاموش که نار نور گردد
ساقی شود آتش و سقایی
۳۵صد خدمت و صد سلام از ما
بر عقل کم خموش گویا
۳۶