فتاد این دل به عشق پادشاهی
دو عالم را ز لطف او پناهی
۱اگر لطفش نماید رخ به آتش
ز آتشها برون روید گیاهی
۲چو بردابرد حسنش دید جانم
برفت آن های و هویم، ماند آهی
۳اگر حسنش بتابد بر سر خاک
ز هر خاکی برآید قرص ماهی
۴قیامتهای آن چشم سیاهش
بپوشانید جانم را سیاهی
۵ز تلخ هجر او، شکر چو زهری
ز خون خونین شده هر خاک راهی
۶زمین تا آسمان آتش گرفتی
اگر نی مژده دادی گاهگاهی
۷دو صد یوسف نماید از خیالش
که هریک را ذقنبر، طرفه چاهی
۸بهر چاهی ازان چهها درافتم
چو یوسف ز آن چه افتم من به چاهی
۹ایا مخدوم شمسالدین تبریز
ازین جانهای پرآتش مپرهیز
۱۰چو چنگ عشق او بر ساخت سازی
به گوش جان عاشق گفت رازی
۱۱بزد در بیشهٔ جان، عشقش آتش
بسوزانید هرجا بد مجازی
۱۲نمازی گردد آن جانی که دارد
به پیش قبلهٔ حسنش نمازی
۱۳ز فر جان عشقانگیز شاهی
نهد بر اطلس بختش طرازی
۱۴هر آن زاغی که چید از خرمن او
یکی دانه، دمی وا گشت بازی
۱۵ذرایرهای روحی میسرایند
ز عشق روی او پردهٔ حجازی
۱۶چه میترسی ز مردن؟! رو تو بستان
ز عشقش عمر بیمرگی، درازی
۱۷چه عمری، عمر شیرینی، لطیفی
لطیفی، مست عشقی، پاکبازی
۱۸ولیکن ناز، او را زیبد ای جان
مکن زنهار با نازش، تو نازی
۱۹خداوند شمس دین، زان جام پیشین
بریزا در دهان جان ریشین
۲۰