چو بربندند ناگاهت زنخدان
همه کار جهان آن جا زنخ دان
۱چو می برند شاخی را ز دو نیم
بلرزد شاخ دیگر را دل از بیم
۲که گفتت گرد چرخ چنبری گرد
که قد همچو سروت چنبری کرد
۳نمیبینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون روی نارفته در گور
۴تو تا بنشستهای در دار فانی
نشسته می روی و می نبینی
۵نشسته می روی این نیز نیکو است
اگر رویت در این رفتن سوی او است
۶بسی گشتی در این گرداب گردان
به سوی جوی رحمت رو بگردان
۷بزن پایی بر این پابند عالم
که تا دست از تبرک بر تو مالم
۸تو را زلفی است به از مشک و عنبر
تو ده کل را کلاهی ای برادر
۹کله کم جو چو داری جعد فاخر
کله بر آسمان انداز آخر
۱۰چرا دنیا به نکته مستحیله
فریبد چو تو زیرک را به حیله
۱۱به سردی نکته گوید سرد سیلی
نداری پای آن خر را شکالی
۱۲اگر دوران دلیل آرد در آن قال
تخلف دیدهای در روی او مال
۱۳تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه
۱۴چرا الزام اویی چیست سکته
جوابش گو که مقلوب است نکته
۱۵