زهی دریا زهی بحر حیاتی
زهی حسن و جمال و فر ذاتی
۱ز تو جانم براتی خواست از رنج
یکی شمعی فرستادش، براتی
۲ز تندی عشق او آهن چو مومست
زهی عشق حرون تند عاتی
۳ولیکن سر عشقش شکرستان
ز نخلستان ز جوهای فراتی
۴شکر لب، مه رخان جام بر کف
تو میگو هر کرا خواهی که: « هاتی »
۵ز هر لعل لبی بوست رسیده
تو درویشی و آن لعلش زکاتی
۶در آن شطرنج اگر بردی تو، شاهی
ولی کو بخت پنهان؟! چونک ماتی
۷خداوند شمس دین دریای جانبخش
تو شورستان درین دولت، مواتی
۸زهی شاهی، لطیفی، بینظیری
که مجموعست ازو جان شتاتی
۹اگر تبریز دارد حبهٔ زو
چه نقصان گر شود از گنجها، تی
۱۰هزاران زاهد زهد صلاحی
ز تو خونش مباح و او مباحی
۱۱زهی کعبه که تو جانبخش حاجی
زهی اقبال هر محتاج راجی
۱۲هر آن سر کو فرو ناید به کیوان
ز روی فخر، بر فرقش تو تاجی
۱۳نهاده سر به تسلیم و به طاعت
به پیشت از دل و جان هر لجاجی
۱۴زهی نور جهان جان، که نورت
نه از خورشید و ماهست و سراجی
۱۵همه جانها باقطاع مثالت
که بعضی عشری، و بعضی خراجی
۱۶خداوند! شمس دینا! این مدیحت
بجای جاه و فرت هست هاجی
۱۷ایا تبریز، بستان باج جانها
که فرمان ده توی بر جان و باجی
۱۸مزاج دل اگر چون برف گردد
ز آتشهای تو گردد نتاجی
۱۹هرآن جان و دلی کان زنده باشد
ز مهر تستشان دایم تناجی
۲۰در آن بازار کز تو هست بویی
زهی مر یوسفان را بیرواجی
۲۱به چرخ چارمت عیسیست داعی
به پیش دولتت چاوش ساعی
۲۲ز شاه ماست ملک با مرادی
که او ختمست احسان را، و بادی
۲۳گر احسان را زبان باشد بگردد
به مدح و شکر او سیصد عبادی
۲۴بدان سوی جهان گر گوش داری
چه چاوشان جانندش منادی!
۲۵دهان آفرینش باز مانده
ازان روزی که دیدستش ز شادی
۲۶همی گوید به عالم او به سوگند
که: « تا زادی، چنین روزی نزادی »
۲۷یکی چندی نهان شو تا نگردد
همه بازار مهرویان کسادی
۲۸بدیدم عشق خونی را فتاده
به خاک و خون بگفتم: « چون فتادی؟ »
۲۹که تو خونریز جمله عاشقانی
تو نیزک دل چنین بر باد دادی؟! »
۳۰بگفتا: « دیدهام چیزی که صد ماه
ازو سوزند در نار ودادی »
۳۱خداوند شمس دین! آخر چه نوری؟
فرشته یا پری، یا تش نژادی
۳۲به تبریز آ دلا، از بهر عشقش
چو بندهٔ عیبناک اندر مزادی
۳۳