رها کن ناز، تا تنها نمانی
مکن استیزه، تا عذرا نمانی
۱مکن گرگی، مرنجان همرهان را
که تا چون گرگ در صحرا نمانی
۲دو چشم خویشتن در غیب دردوز
که تا آنجا روی، اینجا نمانی
۳منه لب بر لب هر بوسه جویی
که تا ز آن دلبر زیبا نمانی
۴ز دام عشوه پر خود نگهدار
که تا از اوج و از بالا نمانی
۵مشو مولای هر ناشسته رویی
که تا از عشق، مولانا نمانی
۶مکن رخ همچو زر از غصهٔ سیم
که تا زین سیم، ز آن سیما نمانی
۷چو تو ملک ابد جویی به همت
ازین نان و ازین شربا نمانی
۸رها کن عربده، خو کن حلیمی
که تا از بزم شاه ما نمانی
۹همی کش سرمهٔ تعظیم در چشم
پیاپی، تا که نابینا نمانی
۱۰چو ذره باش پویان سوی خورشید
که تا چون خاک، زیر پا نمانی
۱۱چو استاره به بالا شبروی کن
که تا ز آن ماه بیهمتا نمانی
۱۲مزن هر کوزه را در خنب صفوت
که تا از عروةالوثقی نمانی
۱۳ز بعد این غزل ترجیع باید
شراب گل مکرر خوشتر آید
۱۴چو در عهد و وفا دلدار مایی
چو خوانیمت، چرا دلوار نایی؟
۱۵چو الحمدت همی خوانیم پیوست
کچون الحمد دفع رنجهایی
۱۶درآ در سینها کآرام جانی
درآ در دیدها که توتیایی
۱۷فرو کن سر ز روزنهای دلها
که چاره نیست هیچ از روشنایی
۱۸چو عقلی بیتو دیوانه شود مرد
چو جانی، کس نمیداند کجایی
۱۹چو خمری، در سر مستان درافتی
برآیند از حیا و پارسایی
۲۰نباشد حسن بیتصدیع عشاق
که نبود عیدها بیروستایی
۲۱اگر چیزی نمیدانم به عالم
همی دانم که تو بس جانفزایی
۲۲چه جولانها کنند جانها چو ذرات
که تو خورشید از مشرق برآیی
۲۳به جانبازی گشادهدار، دو دست
که حاتم را تو استاد سخایی
۲۴مکش پای از گلیم خویش افزون
که تا داناتر آیی از کسایی
۲۵عدو را مار و ما را یار میباش
که موسی صفا را تو عصایی
۲۶تمسک کن به اسباب سماوات
که در تنویر قندیل سمایی
۲۷به ترجیع سوم مرصاد بستیم
که بر بوی رجوع یار مستیم
۲۸ایا خوبی، که در جانها مقیمی
به وقت بیکسی جان را ندیمی
۲۹ز تو باغ حقایق برشکفتست
نباتش را هم آبی، هم نسیمی
۳۰چو خوبان فانی و معزول گردند
تو در خوبی و زیبایی مقیمی
۳۱به وقت قحط بفرستی تو خوانی
خذوا رزقا کریما من کریم
۳۲سهیلی دیگری در چرخ معنی
یزکی کل روح کالادیم
۳۳درآری نیمشب، روشن شرابی
بگردانی، که اشرب یا حمیمی
۳۴زهی ساقی، زهی جام، و زهی می
نعیم قی نعیم فی نعیم
۳۵هزاران صورت زیبا و دلبر
یولدهم شرابک من عقیم
۳۶حباب آن شراب و صفوت او
شفاء فی شفاء للسقیم
۳۷تصاعد سکره فی ام رأس
ازال اللوم فی طبع اللئیم
۳۸شود صحرای بیپایان اخضر
فواد ضیقه کقلب میم
۳۹فطوبی للندامی والسکارا
اذا ماهم حسوها حسوهیم
۴۰ز یسقون رحیقا نوش میکن
وخل ذاالتحدث یا کلیمی
۴۱کسی که آفتاب آمد غلامش
همی آید به مشتاقان سلامش
۴۲