من سر نخورم که سر گرانست
پاچه نخورم که استخوانست
۱بریان نخورم که هم زیانست
من نور خورم که قوت جانست
۲من سر نخوهم که باکلاهند
من زر نخوهم که بازخواهند
۳من خر نخوهم که بند کاهند
من کبک خورم که صید شاهند
۴بالا نپرم نه لک لکم من
کس را نگزم که نی سگم من
۵لنگی نکنم نه بدتکم من
که عاشق روی ایبکم من
۶ترشی نکنم نه سرکهام من
پرنم نشوم نه برکهام من
۷سرکش نشوم نه عکٓهام من
قانع بزیم که مکٓهام من
۸دستار مرا گرو نهادی
یک کوزه مثلثم ندادی
۹انصاف بده عوان نژادی
ما را کم نیست هیچ شادی
۱۰سالار دهی و خواجه ده
آن باده که گفتهای به من ده
۱۱ور دفع دهی تو و برون جه
در کس زنان خویشتن نه
۱۲من عشق خورم که خوشگوارست
ذوق دهنست و نشو جانست
۱۳خوردم ز ثرید و پاچه یک چند
از پاچه سر مرا زیانست
۱۴زین پس سر پاچه نیست ما را
ما را و کسی که اهل خوانست
۱۵