ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما
بربند سر سفره بگشای ره بالا
۱ای یاوهٔ هر جایی وقتست که بازآیی
بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا
۲یک دیدن حلوایی زانسان کندت شیرین
که شهد ترا گوید: « خاک توم ای مولا »
۳مرغت ز خور و هیضه ماندهست در این بیضه
بیرون شو ازین بیضه تا باز شود پرها
۴بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر
خوش با شکم خالی مینالد چون سرنا
۵خالی شو و خالی به لب بر لب نابی نه
چون نی ز دَمش پر شو وانگاه شکر میخا
۶بادی که زند بر نی قندست درو مضمر
وان مریم نی زان دم حامل شده حلویا
۷گر توبه ز نان کردی آخر چه زیان کردی
کو سفرهٔ نانافزا کو دلبر جان افزا
۸از درد به صاف آییم وز صاف به قاف آییم
کز قاف صیام ای جان عصفور شود عنقا
۹صفرای صیام ارچه سودای سر افزاید
لیکن ز چنین سودا یابند ید بیضا
۱۰هر سال نه جوها را می پاک کند از گل
تا آب روان گردد تا کشت شود خضرا
۱۱بر جوی کنان تو هم ایثار کن این نان را
تا آب حیات آید تا زنده شود اجزا
۱۲ای مستمع این دم را غریدن سیلی دان
میغرد و میخواند جان را بسوی دریا
۱۳سرنامهٔ تو ماها هفتاد و دو دفتر شد
وان زهرهٔ حاسد را هفتاد و دو دف تر شد
۱۴بستیم در دوزخ یعنی طمع خوردن
بگشای در جنت یعنی که دل روشن
۱۵بس خدمت خَر کردی بس کاه و جوش بُردی
در خدمت عیسی هم باید مددی کردن
۱۶گر خر نبدی آخر کی مسکن ما بودی
گردون کشدی ما را بر دیده و بر گردن
۱۷آن گنده بغل ما را سر زیر بغل دارد
کینه بکشیم آخر زان کوردل کودن
۱۸تا سفره و نان بینی کی جان و جهان بینی
رو جان و جهان را جو ای جان و جهان من
۱۹اینها همه رفت ای جان بنگر سوی محتاجان
بیبرگ شدیم آخر چون گل زدی و بهمن
۲۰سیریم ازین خرمن زین گندم و زین ارزن
بیسنبله و میزان ای ماه تو کن خرمن
۲۱ماییم چو فراشان بگرفته طناب دل
تا خیمه زنیم امشب بر نرگس و بر سوسن
۲۲تا چند ازین کو کو چون فاختهٔ رهجو
میدرد این عالم از شاهد سیمین تن
۲۳هر شاهد چون ماهی رهزن شده بر راهی
هر یک چو شهنشاهی هر یک ز دگر احسن
۲۴جانبخش و مترس ای جان بر بخل مچفس ای جان
مصباح فزون سوزی افزون دهدت روغن
۲۵شاهی و معالی جو خوش لست ابالی گو
از شیر بگیر این خو مردی نهٔ آخر زن
۲۶پا در ره پرخون نه رخ بر رخ مجنون نه
شمشیر وغا برکش کآمیخت اسد برکن
۲۷ای مطرب طوطی خو ترجیع سوم برگو
تا روح روان گردد چون آب روان در جو
۲۸ای عیسی بگذشته خوش از فلک آتش
از چرخ فرو کن سر ما را سوی بالا کش
۲۹با خاک یکی بودم ز اقدام همی سودم
چون یک صفتم دادی شد خاک مرا مفرش
۳۰یک سرمه کشیدستی جان را تو درین پستی
کش چشم چو دریا شد هرچند که بود اخفش
۳۱بیمستی آن ساغر سست است دل و لاغر
بیسرمهٔ آن قیصر هر چشم بود اعمش
۳۲در بیشهٔ شیران رو تا صید کنی آهو
در مجلس سلطان رو وز بادهٔ سلطان چش
۳۳هر سوی یکی ساقی با بادهٔ راواقی
هر گوشه یکی مطرب شیرین ذقن و مهوش
۳۴از یار همی پرسی که عیدی و یا عرسی
یارب ز کجا داری این دبدبه و این کش
۳۵در شش جهة عالم آن شیر کجا گنجد
آن پنجهٔ شیرانه بیرون بود از هر شش
۳۶خورشید بسوزاند مه نیز کند خشکی
از رش علیهم دان این شعشعه و این رش
۳۷نوری که ز ذوق او جان مست ابد ماند
اندر نرسد والله خورشید تو در گردش
۳۸چون غرقم چون گویم اکنون صفت جیحون
تا بود سرم بیرون میگفت لبم خوش خوش
۳۹تا تو نشوی ماهی این شط نکند غرقت
جز گلبن اخضر را ره نیست درین مرعش
۴۰شرحی که بگفت این را آن خسرو بیهمتا
چون گویی و چون جویی لا یکتب و لا ینقش
۴۱آن دل که ترا دارد هست از دو جهان افزون
هم لیلی و هم مجنون باشند ازو مجنون
۴۲