آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
بنمود بهار نو تا تازه کند ما را
۱بگشاد نشان خود بربست میان خود
پر کرد کمان خود تا راه زند ما را
۲صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازد
صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را
۳رو سایه سَروَش شو پیش و پس او میدو
گرچه چو درخت نو از بن بکند ما را
۴گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا
کاول بُکشد ما را و آخر بِکشد ما را
۵چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهان
بر جمله سلطانان صد ناز رسد ما را
۶بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد
آن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را
۷آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد
وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را
۸میآید و میآید آن کس که همیباید
وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را
۹شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد
تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را
۱۰