ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را
درده می ربّانی دلهای کبابی را
۱کم گوی حدیث نان در مجلس مخموران
جز آب نمیسازد، مر مردم آبی را
۲از آب و خطاب تو، تن گشت خراب تو
آراسته دار ای جان، زین گنج خرابی را
۳گلزار کند عشقت، آن شورهٔ خاکی را
دُر بار کند موجت، این چشم سحابی را
۴بفزای شراب ما، بربند تو خواب ما
از شب چه خبر باشد؟ مر مردم خوابی را
۵همکاسه مَلَک باشد، مهمان ِ خدایی را
باده ز فلک آید مردان ثوابی را
۶نوشد لب صدیقش ز اکواب و اباریقش
در خم تقی یابی آن بادهٔ نابی را
۷هشیار کجا داند؟ بیهوشیِ مستان را
بوجهل کجا داند؟ احوال صحابی را
۸استاد خدا آمد، بیواسطه صوفی را
استاد کتاب آمد صابی و کتابی را
۹چون محرم حق گشتی، وز واسطه بگذشتی
بربای نقاب از رخ، خوبانِ نقابی را
۱۰منکر که ز نومیدی گوید که «نیابی این»
بند ِ ره او سازد آن گفتِ نیابی را
۱۱نی باز سپیدست او، نی بلبل خوشنغمه
ویرانهٔ دنیا به آن جغد غرابی را
۱۲خاموش و مگو دیگر مفزای تو شور و شر
کز غیب خطاب آید جانهای خطابی را
۱۳