ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
آن راهزن دل را آن راهبُر دین را
۱زان می که ز دل خیزد با روح درآمیزد
مخمور کند جوشش مر چشم خدابین را
۲آن بادهٔ انگوری مر امت عیسی را
و این بادهٔ منصوری مر امت یاسین را
۳خمهاست از آن باده، خمهاست از این باده
تا نشکنی آن خم را، هرگز نچشی این را
۴آن باده به جز یکدم دل را نکند بیغم
هرگز نکُشد غم را هرگز نکَنَد کین را
۵یکقطره از این ساغر کار تو کند چون زر
جانم به فدا باشد این ساغر زرین را
۶این حالت اگر باشد اغلب به سحر باشد
آن را که براندازد او بستر و بالین را
۷زنهار که یار بد از وسوسه نفریبد
تا نشکنی از سستی مر عهد سلاطین را
۸گر زخم خوری بر رو، رو زخم دگر میجو
رستم چه کند در صف دسته گل و نسرین را
۹