امروز گزافی ده آن باده نابی را
برهم زن و درهم زن این چرخِ شَتابی را
۱گیرم قدحِ غیبی از دیده نهان آمد !
پنهان نتوان کردن مستی و خرابی را
۲ای عشق طرب پیشه خوش گفت خوش اندیشه
بربای نقاب از رخ، آن شاهِ نقابی را
۳تا خیزد ای فرخ زین سو اخ و زان سو اخ
برکن هله ای گلرخ سغراق و شرابی را
۴گر زان که نمیخواهی تا جلوه شود گلشن
از بهر چه بگشادی دکان گلابی را
۵ما را چو ز سر بردی وین جوی روان کردی
در آب فکن زوتر بطزادهی آبی را
۶ماییم چو کشت ای جان بررسته در این میدان
لب خشک و به جان جویان باران سحابی را
۷هر سوی رسولی نو گوید که نیابی رو
لاحول بزن بر سر آن زاغِ غرابی را
۸ای فتنهی هر روحی، کیسهبُر هر جوحی
دزدیده رباب از کف بوبکرِ ربابی را
۹امروز چنان خواهم تا مست و خرف سازی
این جان محدث را وان عقل خطابی را
۱۰ای آب حیات ما شو فاش چو حشر ار چه
شیر شترِ گرگین جانست عَرابی را
۱۱ای جاه و جمالت خوَش خامش کن و دم درکَش
آگاه مکن از ما هر غافل خوابی را
۱۲