ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا
آواز تو جان افزا تا روز مشین از پا
۱سودی همگی سودی، بر جمله برافزودی
تا بود چنین بودی تا روز مشین از پا
۲صد شهر خبر رفته کای مردم آشفته !
بیدار شد آن خفته تا روز مشین از پا
۳بیدار شد آن فتنه کاو چون بزند طعنه
در کوه کند رخنه تا روز مشین از پا
۴در خانه چنین جمعی در جمع چنین شمعی
دارم ز تو من طمعی تا روز مشین از پا
۵میر آمد میر آمد وان بدر منیر آمد
وان شکر و شیر آمد تا روز مشین از پا
۶ای بانگ و نوایت تر وز باد صبا خوشتر
ما را تو بری از سر تا روز مشین از پا
۷مجلس به تو فرخنده عشرت ز دمت زنده
چون شمع فروزنده تا روز مشین از پا
۸این چرخ و زمین خیمه، کس دید چنین خیمه ؟
ای استن این خیمه ! تا روز مشین از پا
۹این قومْ پرند از تو با کرّ و فَرند از تو
زیر و زبرند از تو تا روز مشین از پا
۱۰در بحر چو کشتیبان آن پیل همیجنبان
تا منزل آباقان تا روز مشین از پا
۱۱ای خوشنفسِ نایی بس نادره برنایی
چون با همه برنایی تا روز مشین از پا
۱۲دف از کف دست آید نی از دم مست آید
با نی همه پست آید تا روز مشین از پا
۱۳چون جان خمشیم اما، کی خسبد جان جانا ؟
تو باش زبان ما تا روز مشین از پا
۱۴