آب حیوان باید مر روح فزایی را
ماهی همه جان باید دریای خدایی را
۱ویرانهی آب و گل چون مسکن بوم آمد
این عرصه کجا شاید پروازِ همایی را ؟
۲صد چشم شود حیران در تابش این دولت
تو گوش مکش این سو هر کورِ عصایی را
۳گر نقدِ درستی تو، چون مست و قراضهستی ؟
آخر تو چه پنداری این گنج عطایی را ؟
۴دلتنگ همیدانند کان جای که انصافست
صد دل به فدا باید آن جان بقایی را
۵دل نیست کم از آهن آهن نه که میداند
آن سنگ که پیدا شد پولادربایی را
۶عقل از پی عشق آمد در عالم خاک ار نی
عقلی بنمی باید بیعهد و وفایی را
۷خورشید حقایقها شمس الحق تبریز است
دل روی زمین بوسد آن جان سمایی را
۸