آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
۱چون چرخ زند آن مه در سینه من گویم
ای دور قمر بنگر دور قمر ما را
۲کو رستم دستان تا دستان بنماییمش
کو یوسف تا بیند خوبی و فر ما را
۳تو لقمه شیرین شو در خدمت قند او
لقمه نتوان کردن کان شکر ما را
۴ما را کرمش خواهد تا در بر خود گیرد
زین روی دوا سازد هر لحظه گر ما را
۵چون بینمکی نتوان خوردن جگر بریان
میزن به نمک هر دم بریان جگر ما را
۶بی پای طواف آریم بیسر به سجود آییم
چون بیسر و پا کرد او این پا و سر ما را
۷بی پای طواف آریم گرد در آن شاهی
کو مست الست آمد بشکست در ما را
۸چون زر شد رنگ ما از سینه سیمینش
صد گنج فدا بادا این سیم و زر ما را
۹در رنگ کجا آید در نقش کجا گنجد
نوری که ملک سازد جسم بشر ما را
۱۰تشبیه ندارد او وز لطف روا دارد
زیرا که همیداند ضعف نظر ما را
۱۱فرمود که نور من ماننده مصباح است
مشکات و زجاجه گفت سینه و بصر ما را
۱۲خامش کن تا هر کس در گوش نیارد این
خود کیست که دریابد او خیر و شر ما را
۱۳