باز این دل سرمستم دیوانهٔ آن بندست
دیوانه کسی باشد، کو بیدل و پیوندست
۱سرمست کسی باشد، کو خود خبرش نبوَد
عارف دل ما باشد، کو بی عدد و چندست
۲در حلقهٔ آن سلطان، در حلقه نگینم من
ای کور به من بنگر، من وردم و شه قندست
۳نه از خاکم و نه از بادم، نه از آتش و نه از آبم
آن چیز شدم کلی، کو بر همه سوگندست
۴من عیسی آن ماهم، کز چرخ گذر کردم
من موسی سرمستم،کالله درین ژندهست
۵دیوانه و سرمستم، هم جام تن اشکستم
من پند بنپذیرم، چه جای مرا پندست؟
۶من صوفی چرا باشم؟ چون رند خراباتم
من جام چرا نوشم؟ با جام که خرسندست؟
۷من قطره چرا باشم؟ چون غرق در آن بحرم
من مرده چرا باشم؟ چون جان ودلم زندهست
۸تن خفت درین گلخن جان رفت درآن گلشن
من بودم و بیجایی، وین نای که نالندهست
۹از خویش حذر کردم، وز دور قمر جستم
بر عرش سفر کردم، شکلی عجبی بستم
۱۰بازآمدم از سلطان با طبل و علم، فرمان
سرمست و غزلگویان، اسرار ازل جویان
۱۱باز این دل دیوانه زنجیر همی بُرَّد
چون برق همی رخشد، مانند اسد غران
۱۲چون تیر همی پرَّد از قوس تنم، جانم
چون ماه دلم تابان، از کنگرهٔ میزان
۱۳جان یوسف کنعانست، افتاده به چاه تن
دل بلبل بستانست، افتاده درین ویران
۱۴میافتم و میخیزم چون یاسمن از مستی
میغلطم در میدان چون گوی از آن چوگان
۱۵سلطان سلاطینم، هم آنم و هم اینم
من خازن سلطانم، پر گوهرم و مرجان
۱۶پهلوی شهنشاهم، هم بنده و هم شاهم
جبریل کجا گنجد آنجا که من و یزدان؟!
۱۷تو حلق همی دَرّی از خوردن خون خلق
ور دلق همی پوشی، مانند سگ عریان
۱۸در آخر آن گاوان، آخر چه کنی مسکن؟!
مسکین شو و قربان شو، در طوی چنان خاقان
۱۹احمد چو مرا بیند، رخ زرد چنین سرمست
او دست مرا بوسد، من پا ای ورا پیوست
۲۰امروز منم احمد، نی احمد پارینه
امروز منم سیمرغ، نی مرغک هر چینه
۲۱شاهی که همه شاهان، خربندهٔ آن شاهند
امروز من آن شاهم، نی شاه پریرینه
۲۲از شربت اللهی، وز شرب اناالحقی
هر یک به قدح خوردند، من با خم و قنینه
۲۳من قبلهٔ جانهاام، من کعبهٔ دلهاام
من مسجد آن عرشم، نی مسجد آدینه
۲۴من آینهٔ صافم، نی آینهٔ تیره
من سینهٔ سیناام، نی سینهٔ پرکینه
۲۵من مست ابد باشم، نی مست ز باغ و رز
من لقمهٔ جان نوشم، نی لقمهٔ ترخینه
۲۶گر بازِ چنان اوجی، کو بال و پر شاهی؟!
ور خرس نهای، چونی با صورت بوزینه؟!
۲۷ای آنکه چو زر گشتی از حسرت سیمینبر
زر عاشق رنگ من تو عاشق زرینه
۲۸در خانقه عالم، در مدرسهٔ دنیا
من صوفی دل صافم، نی صوفی پشمینه
۲۹خاموش شو و پس در، تو پردهٔ اسراری
زیرا که سزد ما را جباری و ستاری
۳۰