هست کسی کو چو من اشکار نیست
هست کسی کو تلف یار نیست؟
۱هست سری کو چو سرم مست نیست؟
هست دلی کو چو دلم زار نیست؟
۲مختلف آمد همه کار جهان
لیک همه جز که یکی کار نیست
۳غرقهٔ دل دان و طلب کار دل
آنک گله کرد که دلدار نیست
۴گرد جهان جستم اغیار من
گشت یقینم که کس اغیار نیست
۵مشتریان جمله یکی مشتریست
جز که یکی رستهٔ بازار نیست
۶ماهیت گلشن آنکس که دید
کشف شد او را که یکی خار نیست
۷خنب ز یخ بود و درو کردم آب
شد همه آب و زخم آثار نیست
۸جمله جهان لایتجزی بدست
چنگ جهان را جز یک تار نیست
۹وسوسهٔ این عدد و این خلاف
جز که فریبنده و غرار نیست
۱۰هست درین گفت تناقض ولیک
از طرف دیده و دیدار نیست
۱۱نقطه دل بیعدد و گردش است
گفت زبان جز تک پرگار نیست
۱۲طاقت و بیطاقتی آمد یکی
پیش مرا طاقت گفتار نیست
۱۳مست شدی سر بنه اینجا، مرو
زانکه گلست و ره هموار نیست
۱۴مست دگر از تو بدزدد کمر
جز تو مپندار که طرار نیست
۱۵چونک ز مطلوب رسیدست برات
گشت نهان از نظر تو صفات
۱۶بار دگر یوسف خوبان رسید
سلسلهٔ صد چو زلیخا کشید
۱۷جامه درد ماه ازین دستگاه
نعره زند چرخ که هل من مزید
۱۸جملهٔ دنیا نمکستان شدست
تا که یکی گردد پاک و پلید
۱۹بار دگر عقل قلمها شکست
بار دگر عشق گریبان درید
۲۰کرد زلیخا که نکردت کس
بنده خداوندهٔ خود را خرید
۲۱مست شدی بوسه همی بایدت
بوسه بران لب ده، کان میچشید
۲۲سخت خوشی، چشم بدت دور باد
ای خنک آن چشم که روی تو دید
۲۳دیدن روی تو بسی نادرست
ای خنک آن، گوش که نامت شنید
۲۴شعشعهٔ جام تو عالم گرفت
ولولهٔ صبح قیامت دمید
۲۵عقل نیابند به دارو، دگر
عقل ازین حیرت شد ناپدید
۲۶باز نیاید، بدود تا هدف
تیر چو از قوس مجاهد جهید
۲۷هدهد جان چون بجهد از قفس
میپرد از عشق به عرش مجید
۲۸تیغ و کفن میبرد و میرود
روح سوی قیصر و قصرمشید
۲۹رسته ز اندیشه که دل میفشرد
جسته ز هر خار که پا میخلید
۳۰چرخ ازو چرخ زد و گفت ماه
منک لنا کل غد الف عید
۳۱شد گه ترجیع و دلم میجهد
دلبر من داد سخن میدهد
۳۲این بخورد جام دگر آرمش
بارد و هشیار بنگذارمش
۳۳از عدمش من بخریدم به زر
بی می و بیمایده کی دارمش؟
۳۴شیره و شیرین بدهم رایگان
لیک چو انگور نیفشارمش
۳۵همچو سر خویش همی پوشمش
همچو سر خویش همی خارمش
۳۶روح منست و فرج روح من
دشمن و بیگانه نینگارمش
۳۷چون زنم او را؟! که ز مهر و ز عشق
گفتن گستاخ نمییارمش
۳۸گر برمد کبکبهٔ چار طبع
من عوض و نایب هر چارمش
۳۹من به سفر یار و قلاووزمش
من به سحر ساقی و خمارمش
۴۰تا چه کند لکلکهٔ زر و سیم
که تو بگویی که: « گرفتارمش »
۴۱او چو ز گفتار ببندد دهن
از جهت ترجمه گفتارمش
۴۲ور دل او گرم شود از ملال
مروحه و باد سبکسارمش
۴۳ور بسوی غیب نظر خواهد او
آینهٔ دیدهٔ دیدارمش
۴۴ور به زمین آید چون بوتراب
جمله زمین لاله و گل کارمش
۴۵ور بسوی روضهٔ جانها رود
یاسمن و سبزه و گلزارمش
۴۶نوبت ترجیع شد ای جان من
موج زن ای بحر درافشان من
۴۷شد سحر ای ساقی ما نوش، نوش
ای ز رخت در دل ما جوش، جوش
۴۸بادهٔ حمرای تو همچون پلنگ
گرگ غم اندر کف او موش، موش
۴۹چونک برآید به قصور دماغ
افتد از بام نگون هوش، هوش
۵۰چونک کشد گوش خرد سوی خود
گوید از درد خرد: « گوش، گوش »
۵۱گویدش او: خیز، به جان سجده کن
در قدم این قمر می فروش
۵۲گفت: کی آمد که ندیدم منش
گفت که: تو خفته بُدی دوش دوش
۵۳عاشق آید بر معشوقه مست
که نبرد بوی از آن شوش شوش
۵۴عشق سوی غیب زند نعرها
بر حس حیوان نزند آن، خروش
۵۵شهر پر از بانگ خر و گاو شد
بر سر که باشد بانگ وحوش
۵۶ترک سوارست برین یک قدح
ساغر دیگر جهة قوش، قوش
۵۷چونک شدی پر ز می لایزال
هیچ نبینی قدحی بوش، بوش
۵۸جمله جمادات سلامت کنند
راز بگویند چو خویش، و چو توش
۵۹روح چو ز مهر کنارت گرفت
روح شود پیش تو جمله نقوش
۶۰نوبت آن شد که زنم چرخ من
عشق عزل گوید بی روی پوش
۶۱همچو گل سرخ سواری کند
جمله ریاحین پی او چون جیوش
۶۲نقل بیار و می و پیشم نشین
ای رخ تو شمع و میت آتشین
۶۳