گر مه و گر زهره و گر فرقدی
از همه سعدان فلک اسعدی
۱نیستی از چرخ و از این آسمان
سخت لطیفی، ز کجا آمدی؟
۲چونک به صورت تو ممثل شوی
ماه رخ و دلبر و زیبا قدی
۳از تو پدید آمده سودای عشق
وز تو بود خوبی و زیبا خدی
۴گمشدهٔ هر دل و اندیشهای
هر چه شود یاوه توش واجدی
۵خاتم هر ملک و ممالک توی
تاج سر هر شه و هر سیدی
۶نوبت خود بر سر گردون زدند
چونک دمی خویش بر ایشان زدی
۷هر بدیی کو به تو آورد رو
خوب شود، رسته شود از بدی
۸ای نظرت معدن هر کیمیا
ای خود تو مشعلهٔ هر خودی
۹در خور عامست چنین شرحها
کو صفت و معرفت ایزدی؟
۱۰گر برسد برق از آن آسمان
گیرد خورشید و فلک کاسدی
۱۱گرد نیایند وجود و عدم
عاشقی و شرم، دو ضدند هم
۱۲چون تلف عشق موبَد شدی
گر تو یکی روح بدی صد شدی
۱۳مست و خراب و خوش و بیخود شود
خلق، چو تو جلوهگر خود شدی
۱۴ای دل من باده بخور فاش فاش
حد نزنندت، چو تو بیحد شدی
۱۵حد اگر باشد هم بگذرد
شاد بمان تو که مخلد شدی
۱۶ای دل پرکینه مصفا شدی
وی تن دیرینه، مجدد شدی
۱۷مست همی باش و مَیا سوی خود
چون به خود آیی، تو مقید شدی
۱۸روح چو آبست و بدن همچو خاک
آبی و از خاک مجرد شدی
۱۹تیره بُدی در بُن خنب جهان
راوقی اکنون و مصعد شدی
۲۰خواست چراغت که بمیرد ولیک
رو که به خورشید موید شدی
۲۱جان تو خفاش بُد و باز شد
چونک درین نور معود شدی
۲۲هم نفسی آمد، لب را ببند
تا بکی ای دم تو درآمد شدی
۲۳ساقی جان آمد با جام جم
نوبت عشرت شد خامش کنم
۲۴