زین دودناک خانه گشادند روزنی
شد دود و، اندر آمد خورشید روشنی
۱آن خانه چیست؟ سینه و آن، دود چیست؟ فکر
ز اندیشه گشت عیش تو اشکسته گردنی
۲بیدار شو، خلاص شو از فکر و از خیال
یارب، فرست خفتهٔ ما را دهل زنی
۳خفته هزار غم خورد از بهر هیچ چیز
در خواب، گرگ بیند، یا خوف رهزنی
۴در خواب جان ببیند صد تیغ و صد سنان
بیدار شد، نبیند زان جمله سوزنی
۵گویند مردگان که: « چه غمهای بیهده
خوردیم و عمر رفت به وسواس هر فنی
۶بهر یکی خیال گرفته عروسیی
بهر یکی خیال بپوشیده جوشنی
۷آن سور و تعزیت همه با دست این نفس
نی رقص ماند ازان و نه زین نیز شیونی »
۸ناخن همی زنند و ، رخ خود همی درند
شد خواب و نیست بر رخشان زخم ناخنی
۹کو آنک بود با ما چون شیر و انگبین؟
کو آنک بود با ما چون آب و روغنی؟
۱۰اکنون حقایق آمد و خواب خیال رفت
آرام و مأمنیست، نه ما ماند و نی منی
۱۱نی پیر و نی جوان، نه اسیرست و نی عوان
نی نرم و سخت ماند، نه موم و نه آهنی
۱۲یک رنگیست و یک صفتی و یگانگی
جانیست بر پریده و وارسته از تنی
۱۳این یک نه آن یکیست، که هرکس بداندش
ترجیع کن که در دل و خاطر نشاندش
۱۴ای آنک پای صدق برین راه میزنی
دو کون با توست، چو تو همدم منی
۱۵هیچ از تو فوت نیست، همه با تو حاضرست
ای از درخت بخت شده شاد و منحنی
۱۶هر سیب و آبیی که شکافی به دست خویش
بیرون زند ز باطن آن میوه روشنی
۱۷زان روشنی بزاید یک روشنی نو
از هر حسن بزاید هر لحظه احسنی
۱۸بر میوها نوشته که زینها فطام نیست
بر برگها نبشته، ز پاییز، ایمنی
۱۹ای چشم کن کرشمه، که در شهره مسکنی
وی دل مرو ز جا، که نکو جای ساکنی
۲۰بسیار اغنیا چو درختان سبز هست
این نادره درخت ز سبزی بود غنی
۲۱بس سنگ یک منی ز سر کوه درفتد
آن سنگ کوه گردد، کو، رست از منی
۲۲زیرا که هر وجود همی ترسد از عدم
کندر حضیض افتد، از ربوهٔ سنی
۲۳ای زادهٔ عدم، تو بهر دم جوانتری
وی رهن عشق دوست، تو هر لحظه ارهنی
۲۴هستی میان پوست که از مغز بهترست
عریان میان اطلس و شعری و ادکنی
۲۵گر زانک نخل خشکی در چشم هر جهود
با درد مریم، آری صد میوهٔ جنی
۲۶مینا کن برونی، و بینا کن درون
دنیا کجا بماند، در دور تو، دنی؟!
۲۷ای جان و ای جهان جهانبین و آن دگر
و ای گردشی نهاده تو در شمس و در قمر
۲۸ای آنک در دلی، چه عجب دلگشاستی!
یا در میان جانی، بس جانفزاستی
۲۹آمیزش و منزهیت، در خصومتند
که جان ماستی تو، عجب، یا تو ماستی
۳۰گر آنی و گر اینی، بس بحر لذتی
جمله حلاوت و طرب و عطاستی
۳۱از دور نار دیدم، و نزدیک نور بود
گر اژدها نمودی، ما را عصاستی
۳۲تو امن مطلقی و بر نارسیدگان
اینست اعتقاد که خوف و رجاستی
۳۳چون یوسفی، بر اخوان جمله کدورتی
یعقوب را همیشه صفا در صفاستی
۳۴مجنون شدیم تا که ز لیلی بری خوریم
ای عشق، تو عدوی همه عقلهاستی
۳۵ای عقل، مس بدی تو و از عشق زر شدی
تو کیمیا نهٔ، علم کیمیاستی
۳۶ای عشق جبرئیل در راز گستری
گویی که وحی آر همه انبیاستی
۳۷آنکس که عقل باشدش او این گمان برد
و از گمان عقل و تفکر جداستی
۳۸هرگز خطا نکرد خدنگ اشارتت
وانکو خطا کند، تو غفور خطاستی
۳۹گر باد را نبینی، ای خاک خفته چشم
گر باد نیست از چه سبب در هواستی
۴۰گرچه بلند گشتی، از کبر دور باش
از کبر شدم دار، که با کبریاستی
۴۱از ماه تا به ماهی جوید نشاط تو
بسیار گو شدند، پی اختلاط، تو
۴۲