نذر کند یار که امشب تو را
خواب نباشد ز طمع برتر آ
۱حفظ دماغ آن مدمغ بود
چونک سهر باید یار مرا
۲هست دماغ تو چو زیت چراغ
هست چراغ تن ما بیوفا
۳گر دبه پر زیت بود سود نیست
صبح شود گشت چراغت فنا
۴دعوت خورشید به از زیت تو
چند چراغ ارزد آن یک صلا
۵چشم خوشش را ابدا خواب نیست
مست کند چشم همه خلق را
۶جمله بخسپند و تبسم کند
چشم خوشش بر خلل چشمها
۷پس لمن الملک برآید به چرخ
کو ملکان خوش زرین قبا
۸کو امرا کو وزرا کو مهان
بهر بلادالله حافظ کجا
۹اهل علم چون شد و اهل قلم
دیو نیابی تو به دیوان سرا
۱۰خانه و تنشان شده تاریک و تنگ
چونک ببردیم یکی دم ضیا
۱۱گرد که بادش برود چون شود
افتد بر خاک سیه بینوا
۱۲چون بجهند از حجب خواب خویش
باز بمالند سبال جفا
۱۳اه چه فراموش گرند این گروه
دانششان هیچ ندارد بقا
۱۴زود فراموش شود سوز شمع
بر دل پروانه ز جهل و عما
۱۵باز بیاید به پر نیم سوز
باز بسوزد چو دل ناسزا
۱۶نذر تو کن حکم تو کن حاکمی
بر شب و بر روز و سحر ای خدا
۱۷