خیز صبوحی کن و درده صلا
خیز که صبح آمد و وقت دعا
۱کوزه پر از می کن و در کاسه ریز
خیز مزن خنبک و خم برگشا
۲دور بگردان و مرا ده نخست
جان مرا تازه کن ای جانفزا
۳خیز که از هر طرفی بانگ چنگ
در فلک انداخت ندا و صدا
۴تنتن تنتن شنو و تن مزن
وقت تو خوش ای قمر خوشلقا
۵در سرم افکن می و پابند کن
تا نروم بیهده از جا به جا
۶زان کف دریاصفت دُرنثار
آب درانداز چو کشتی مرا
۷پاره چوبی بُدم و از کفَت
گشتهام ای موسی جان اژدها
۸عازَر وقتم به دمت ای مسیح
حشر شدم از تک گور فنا
۹یا چو درختم که به امر رسول
بیخ کشان آمدم اندر فلا
۱۰هم تو بده هم تو بگو زین سپس
ای دهن و کف تو گنج بقا
۱۱خسرو تبریز توی شمس دین
سرور شاهان جهان علا
۱۲