باده ده آن یارِ قدحباره را
یار ترشرویِ شکرپاره را
۱منگر آن سوی، بدین سو گشا
غمزهٔ غمازهٔ خونخواره را
۲دست تو میمالد بیچارهوار
نه به کفَش چارهٔ بیچاره را
۳خیره و سرگشته و بیکار کن
این خرد پیر همهکاره را
۴ای کرمت شاهِ هزاران کرم
چشمه فرستی جگر خاره را
۵طفل دو-روزه چو ز تو بو برَد
میکِشد او سوی تو گهواره را
۶تَرک کند دایه و صد شیر را
ای بدل روغن کنجاره را
۷خوب کلیدی در بر بسته را
خوب کمندی دل آواره را
۸کار تو این باشد ای آفتاب!
نور فرستی مه و استاره را
۹منتظرش باش و چو مه نور گیر
ترک کن این گنگل و نظاره را
۱۰رحمت تو مهره دهد مار را
خانه دهد عقرب جراره را
۱۱یاد دهد کار فراموش را
باد دهد خاطر سیاره را
۱۲هر بت سنگین ز دمش زنده شد
تا چه دمست آن بت سحاره را
۱۳خامش کن گفت از این عالم است
ترک کن این عالم غداره را
۱۴