یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر
در قلعه بیخویشی بگریز هلا زوتر
۱تا کی ز شب زنگی بر عقل بود تنگی
شاهنشه صبح آمد زد بر سر او خنجر
۲گاو سیه شب را قربان سحر کردند
مؤذن پی این گوید کالله هو الاکبر
۳آورد برون گردون از زیر لگن شمعی
کز خجلت نور او بر چرخ نماند اختر
۴خورشید گر از اول بیمارصفت باشد
هم از دل خود گردد در هر نفسی خوشتر
۵ای چشم که پردردی در سایه او بنشین
زنهار در این حالت در چهره او بنگر
۶آن واعظ روشن دل کو ذره به رقص آرد
بس نور که بفشاند او از سر این منبر
۷شاباش زهی نوری بر کوری هر کوری
زان پس که بر آرد سر کور وی نپوشاند
۸شمس الحق تبریزی در آینه صافت
گر غیر خدا بینم باشم بتر از کافر
۹