ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر
ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر
۱از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان
وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر
۲مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا
مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر
۳با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد
ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر
۴هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبود
در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر
۵ابلیس ز لطف تو اومید نمیبرد
هر دم ز تو میتابد در وی املی دیگر
۶فرعون ز فرعونی آمنت به جان گفته
بر خرقه جان دیده ز ایمان تکلی دیگر
۷خورشید وصال تو روزی به جمل آید
در چرخ دلم یابد برج حملی دیگر
۸اجزای زمین را بین بر روی زمین رقصان
این جوق چو بنشیند آید بدلی دیگر
۹بر روی زمین جان را چون رو شرف و نوری
در زیر زمین تن را چون تخم اجلی دیگر
۱۰تا چند غزلها را در صورت و حرف آری
بیصورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر
۱۱